روزنوشت نوزدهم – زنده ماندن در شرایط سخت ۲

چند دقیقه بعد ارشد گروهان را جلوی اسلحه‌ خانه به خط کرد و بچه‌ها هم بیخبر از همه جا غر و لند میزدن که این چه وقته به خط شدنه امروز کم سختی کشیدیم که حالا هم ولمون نمیکنن و … بعد از مدتی فرمانده گروهان اومد. ایست کشیدم و خبر دار دادم. وقتی که […]

روزنوشت هجدهم – زنده ماندن در شرايط سخت

این هجدهمین نوشته من در نوامبره که دارم در روز هجدهم مینویسم و خوشحالم که یه مقدار دیر ولی بالاخره تونستم به روزنویسی برسم. در کنار آموزش تاکتیکهای رزمی و روش کار با اسلحه و تکنیکهای دفاع و غیره یکی از نکاتی که سربازان در دوران آموزشی باید تجربه کنن تمرین زنده ماندن در شرایط […]

روزنوشت شانزدهم – عصرهای صفر یک

یکی از زیباترین خاطرات دورانی که در صفر یک بودیم عصرها بود که با در اختیار خودمون بودیم. به غیر از یه عده بچه‌هایی که از قبل از سربازی با هم دوست بودن و خیلی شانس آورده بودن و با هم یکجا افتاده بودن و از همون اول گروه خودشون را داشتن بقیه گروه‌ها چند […]

روزنوشت چهاردهم – روزهای صفر یک

از روز شنبه کلاس‌های تیوری و تمرین رژه شروع شد. در کنار تمام اصول و تاکتیک‌های رزمی که در طی مدت حضورمون در دوران آموزشی فراگرفتیم می‌بایستی نحوه صحیح رژه رفتن را هم یاد می‌گرفتیم. معمولن صبح‌ها کلاس داشتیم و بعد از ظهر ها تمرین رژه. که خوب این هم تصادفی نبود و تمرین رژه […]

روزنوشت سیزدهم – روزهای صفر یک

شب اول در آسایشگاه حس عجیبی داشت. هیچ کس را نمیشناختم و از اونجاییکه بعد از خاموشی همه باید میخوابیدن ناچار رفتیم توی تخت ولی هیچ کس خوابش نمیبرد. یه عده شلوغ میکردن و یه عده هم مثل من که هنوز گیج بودیم در سکوت روی تخت دراز کشیده بودیم. تختها دو طبقه بودن و […]

روزنوشت یازدهم – پنچری

دیروز روز خیلی خوبی بود. پر از انرژی بودم . داخل گروه دانشجویان سوپروایزر من یه جلسه هفتگی مرور اخبار صنعت داریم که هر کسی مسیوله ۲ یا ۳ تا مطلب را از مجلسه ایرلاین بیزنس (Airline Business) بخونه و نتایجش را برای بقیه ارایه بده که به این ترتیب همه در جریان اتفاقات و […]

روزنوشت دهم – ورود به صفر یک

نوشته قبلی رسیدم به زمان ورودوم به مرکز آموزش صفر یک نیروی زمینی ارتش در بزرگراه افسریه. دژبان ما را از محل دژبانی درب ورود تا محل یگان همراهی کرد و اونجا ما رو تحویل گروهان دادن. در اونجا یه گروهبان سومی بود که بعدها فهمیدیم خودش هم سرباز وظیفه بود. تا قبل از اینکه […]

روزنوشت هفتم – میا

نمیدونم بهتون گفته بودم که ما چند وقت هست یه بچه گربه آوردیم یا نه. نژادش Ragdoll و رنگش Chocolate – Bi Colour هست. وقتی آوردیمش ۱۰ هفته‌اش بود و هفته دیگه میشه ۷ ماهش. یکی از شیطون‌ترین بچه گربه‌هاییه که من در عمرم دیدم و خصوصن در یه ساعتهای مشخصی انگار انرژیش یه دفعه […]

تشکر و قدردانی

از همه دوستانی که محبت کردند و با پیام‌های خودشون در زیر نوشته قبلی یا در کامنتهای فیس بوک و یا پیام‌های خصوصی خودشون با من اظهار همدردی کردند و خودشون را در غم من شریک دونستن از صمیم قلب سپاسگزارم. برای من که در این شرایط دور از خانواده هستم و تحمل این غم […]

و او دیگر نیست …

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را …. تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید … زمانی که پدر بزرگم فوت کردن ۸ سالم بود و تازه به کلاس سوم دبستان وارد شده بودم. یادمه یکی از اقوام برای یادبود ایشون عکسشون را روی یک تکه سنگ مرمر کنده کاری کرده بود و زیرش […]