روزنوشت دوازدهم – ذهن فراتر از طب

امروز کتابی را دست یکی از بچه‌های دانشکده دیدم که توجهم را جلب کرد. اسم کتاب «ذهن فراتر از طب» بود که به تازگی توسط خانم لیسا رنکین نوشته شده. لیسا که متخصص زنان و زایمان بوده به دلیل یک مجموعه اتفاقاتی که در زندگیش میافته به علاوه این حقیقت که در مشاهداتش با بیمارانش میدیده که خیلی وقتها طب مدرن قادر به شناسایی ریشه اصلی مشکلی که خیلی از بیمارانش درگیرش بودن نیست به جایی میرسه که تصمیم میگیره بعد از سالها زحمت و درس خوندن کارش را رها کنه. در سالهای بعد مطالعاتش را به این موضوع متمرکز میکنه که چطور میشه به جای درمان دردهای موضعی به ریشه بوجود آمدن اون بیماری پرداخت و آیا راهی وجود داره که بشه به جای تمرکز نقطه‌ای به مشکلات مختلفی که بیماران درگیرش هستن، نگاه کلی تری به موضوع داشت یا نه. توی این ویدیو که اولین ویدیویی هست که در تد در مورد این موضوع صحبت میکنه خودش کلی مسیری که اومده را توضیح میده.

در دقیقه ۵:۰۰ درباره ماسکهایی صحبت میکنه که خودمون رو پشتشون پنهان میکنیم و مانع از دیده شدن خود واقعیمون میشن. در دقیقه ۱۱:۰۰ به موضوعی اشاره میکنه که هیچ پزشکی در مراحل درمانیش بهشون دقت نمیکنه ولی شاید درمان خیلی از دردها در توجه به همین نکات ریز نهفته است. در تحقیقاتی که در طی سالیان گذشته داشته به این نتیجه رسیده که خیلی از بیماریهایی که امروزه بشر باهاشون دست به گریبانه تنها با استفاده از روشهای طب مدرن مثل داروهای مختلف یا جراحی قابل درمان نیستن و حتی اگر درمان مقطعی هم حاصل بشه چون علت بوجود آورنده اون دست نخورده باقی مونده دوباره بر میگردن. در کتابش ضمن توضیح این موضوع و تشریح تیوری خودش سعی کرده با بررسی نمونه‌های ثبت شده در تاریخ پزشکی نشون بده که این موضوع که بدن انسان قادره اگر بخواد پروسه خود درمانی را فعال کنه که فراتر از تمام روشهای پزشکی عمل کنه و نتایج خارق‌العاده‌ و باور نکردنی به دست بده. توی این ویدیو بیشتر در مورد کتابش توضیح میده. با دیدن این ویدیوها و خواندن مقدمه کتاب میخوام حتمن کتاب را بخونم و توضیه میکنم شما هم اگر فرصت دارین اینکار رو بکنین.

روزنوشت یازدهم – پنچری

دیروز روز خیلی خوبی بود. پر از انرژی بودم . داخل گروه دانشجویان سوپروایزر من یه جلسه هفتگی مرور اخبار صنعت داریم که هر کسی مسیوله ۲ یا ۳ تا مطلب را از مجلسه ایرلاین بیزنس (Airline Business) بخونه و نتایجش را برای بقیه ارایه بده که به این ترتیب همه در جریان اتفاقات و تازه‌های صنعت قرار بگیرن. توی جلسه در جواب سوال استادم در مورد یکی از مطالب به نکته‌ای اشاره کردم که خیلی مورد توجهش قرار گرفت و کلی تعریف کرد. بعد از ظهر هم در جلسه تحقیق خودم با سوپروایزر و دستیارش همه چیز خیلی خوب بود و کلی از نکات کلیدی که احتیاج داشتم تاییدشون را بگیرم را بحث کردیم و تقریبن همش به غیر از چند مورد جزیی که نیاز به تغییرات کوچیکی دارن مورد تایید قرار گرفتن. مجموع این دو تا اتفاق خصوصن دومیش که خیلی از نظر زمان‌بندی تحقیقم برام مهمه باعث شده بود که سرشار از انرژی باشم. هوا هم که بعد از چند روز خنک و بارونی بسیار مطبوع شده بود و به همین خاطر بعد از دانشگاه رفتم خونه و دوچرخه را برداشتم و رفتم به اون پارک همیشگی که قبلن هم اینجا در موردش نوشتم. بعد از ۳ دور داخل پارک تصمیم گرفتم از راه دورتری به خونه برگردم. توی مسیر متوجه شدم که چرخ عقبم پنچر شده. از زمانیکه این دوچرخه را سال گذشته خریدم و شروع به دوچرخه سواری کردم این اولین باری بود که پنچر میشدم. با اینکه تیوب زاپاس داشتم ولی متاسفانه چون دوچرخه کورسی جایی برای نصب کردن تلمبه نداره و من هم برای اینکه سبک تر باشم و بتونم با سرعت بیشتری برونم با خودم کوله نمیبرم تلمبه‌ نداشتم که بادش کنم. تصمیم گرفتم به نزدیکترین مرکز خریدی که ده پانزده دقیقه ازش فاصله داشتم برم ولی متاسفانه تنها دوچرخه فروشی اونجا تعطیل بود و انتظارم هم برای اینکه دوچرخه سواری بیاد که تلمبه داشته باشه و ازش بگیرم به جایی نرسید. خوشبختانه جایی بودم که ویدا میتونست با یه اتوبوس از جلوی خونه تا اونجا بیاد. ویدا تلمبه را آورد، چرخ را باد کردم و من با دوچرخه و اون با اتوبوس راهی خونه شدیم. هوا تاریک شده بود و باد خنکی میومد. وقتی رسیدم خونه حدود ساعت ۹ شب بود. علی رغم دردسر آخرش که مجبور شدم کلی فاصله دوچرخه را کول کنم و مدتی کنار خیابان منتظر بشینم ولی روز خوبی بود و هنوز از انرژیش شارژم.

روزنوشت دهم – ورود به صفر یک

نوشته قبلی رسیدم به زمان ورودوم به مرکز آموزش صفر یک نیروی زمینی ارتش در بزرگراه افسریه.

دژبان ما را از محل دژبانی درب ورود تا محل یگان همراهی کرد و اونجا ما رو تحویل گروهان دادن. در اونجا یه گروهبان سومی بود که بعدها فهمیدیم خودش هم سرباز وظیفه بود. تا قبل از اینکه فرمانده گروهان بیاد این آقای گروهبان یه زهر چشمی از همه ما گرفت که بفهمیم کجا اومدیم و اینکه توی این پادگان آش خوریم و درس و تحصیل و سن و سال هیچ کدوم اینجا اهمیتی نداره و همه سرباز صفر هستیم. توضیح اینکه در زمان سربازی وقتی که در ابتدا وارد ارتش میشی هیچ درجه‌ای نداری و بعد از گذروندن دوره ۲ ماهه آموزشی اولیه براساس تحصیلات درجه میگیری. اگر زیر دیپلم باشی که سرباز صفر میشی، اگر دیپلم باشی گروهبان ۳، فوق دیپلم گروهبان یک، لیسانس ستوان دو، فوق لیسانس و دکترا ستوان یک. توضیح اینکه درجه ستوان یکی بالاترین درجه‌ای هست که یک افسر وظیفه میتونه دریافت کنه و به همین دلیل فوق لیسانس و دکترا هر دو یک درجه مشابه دارن. به همین خاطر در دوران آموزشی ما باید از مقابل هر کسی از گروهبان ۳ گرفته به بالا که میرسیدیم سلام میدادیم و احترام میگذاشتیم. خلاصه این جناب گروهبان وظیفه یه چند صدتایی به ما بشین پاشو و سینه خیز و … داد که به قول خودش عضلاتمون نرم بشه. تا اینکه بالاخره فرمانده گروهان اومد و ضمن خوشامدگویی قوانین و مقررات محیط جدید را برامون توضیح داد. بعدش یه سری هم اون نرمشمون داد تا اینکه بالاخره حدود ساعت ۲ بعدازظهر بود که مرخصمون کرد برای استراحت. حسی که در زمان اون استراحت بعد از ظهر داشتم را هرگز فراموش نمیکنم. حس گیجی از جایی که بودم، کسانی که نمیشناختم و قرار بود ۲ ماه آینده زندگیم را باهاشون بگذرونم، عضلات پایی که از شدت درد فریاد میزدن و گرسنگی. یهو به خودم اومدم و فهمیدم که گرسنمه و باید هر چه زودتر یه چیزی بخورم وگر نه الانه که از حال برم. همون گروهبان کذایی اومد تو گروهان و گفت سوت سوم همه جلوی گروهان به خط شدین آماده حرکت برای ناهار. و این سوت سوم در چند روز آینده و به تعبیری در کل مدت دو ماهی که اونجا بودیم کلی دردسر برامون درست کرد. چرا که از اونجاییکه توی ارتش تشویق ماله یه نفره و تنبیه ماله همه و همیشه یه عده‌ای بودن که همه چیز رو به بیخیالی میگذروندن ما همیشه بابت اونها باید تنبیه میشدیم و یه چند صدتایی بشین پاشو میرفتیم.

به خط شدیم و بعد از چند بار نرمش قبل از غذا آماده حرکت به سمت ناهار خوری. فکر میکردیم که قراره همینطوری بریم ناهار بخوریم که بعد فهمیدیم از صبحگاه که پرچم بالا میره تا شامگاه که پرچم پایین کشیده میشه هیچ چیزی توی پادگان قرار نیست همینطوری انجام بشه و هر چیزی مناسکی داره که باید طی بشه. به خط شدیم و با صف و به فرمان ارشد گروه به سمت ناهارخوری حرکت کردیم. اونجا هم دوباره به خط شدیم و به ترتیب و صف به صف رفتیم داخل. عصر باز ادامه تمرینهای صبح بود تا غروب شد و آزاد باش گرفتیم. البته نه آزاد آزاد چرا که اون گروهبانه که خودش همونجا میموند بعد از رفتن فرمانده هم دست از سر ما بر نمیداشت. ولی بالاخره غروب شده بود و روز اول ما در پادگان رو به پایان میرفت.

روزنوشت نهم – پیش خدمت

اخیرن فیلم پیش خدمت (The Butler) را دیدم. داستان فیلم مربوط به یکی از پیش خدمتهای کاخ سفیده که برای بیش از دو دهه در کاخ سفید به عنوان پیش خدمت کار میکرده و آنگونه که در توضیح فیلم هم بهش اشاره شده قراره مستمع خاموش برهه حساسی از تاریخ معاصر آمریکا و بالتبع جهان باشه. دونستن این موضوع که داستان فیلم قراره روایتگر دوره پر تلاطمی از تاریخ معاصر آمریکا اونهم از نگاه پیش خدمت سیاه پوستی که در داخل کاخ سفید کار میکرده کافی بود که بسیار مشتاقم کنه که فیلم را ببینم. دوره‌ای که از زمان ریاست جمهوری آیزنهاور تا رونالد ریگان را در بر میگیره، دوره‌ای که آمریکا صحنه مبارزات سیاهپوستان برای به دست آوردن حقوق برابره و با ظهور مارتین لوترکینگ به اوج خودش میرسه، دوران ریاست جمهوری کندی، جانسن، نیکسون و ریگان. دوران جنگ ویتنام، ماجرای واترگیت، دوران بحران نفتی دهه ۷۰، انقلاب ایران و گروگانگیری و … به همین خاطر انتظارم از فیلم خیلی بالا بود و حتی وقتی یکی از دوستان بهم گفت که به نظر فیلم جالبی نمیرسه بهش گفتم همینکه قراره راوی اتفاقات مهمی باشه که در دوران معاصر در آمریکا اتفاق اتفاده خودش بسیار هیجان انگیزه. ولی متاسفانه وقتی که فیلم رو دیدم خیلی مایوس شدم که اصلن فیلم خوبی نبود. فیلمنامه فیلم بسیار ضعیف بود و موضوعی که میتونست تبدیل به یکی از فیلمهای ماندگار تاریخ سینما بشه هدر رفته بود و با پرداختن سطحی به اتفاقات و شخصیت پردازی‌های ضعیف عملن از سطح یک فیلم معمولی فراتر نرفته بود. کارگردان هم متاسفانه نتونسته بود از مجموعه بازیگران خوبی که در اختیار داشت استفاده بهینه را ببره و عملن هیچ کدوم از بازیگران به جز فارست ویتکر که بازیگر محبوب منه بازی درخشانی از خودشن نشون نداده بودن، هر چند بازی خوب ویتکر هم به نظر من در حدی نیست که اعضای آکادمی حتی در میان نامزدهای نقش اول اسکار سال آینده هم قرارش بدن.

روزنوشت هشتم – جلسه ارایه پروژه

امسال برای اولین بار در دانشکده فرایندی تعریف شده که براساس آن همه دانشجوهای دکترا و فوق لیسانس ملزم هستند خلاصه‌ای از نتایج تحقیقشون را در پایان هر سال ارایه کنند که از این طریق دانشجوها در جریان تحقیق همدیگر قرار بگیرند. هر چند تا پیش از این جلسات بررسی پیشرفت پروژه که به صورت رسمی برگزار میشد و در اون باید به پنل گزارش پیشرفت میدادیم وجود داشتند ولی از اونجاییکه موضوع جلسه بیشتر بررسی مایلستونها و اطمینان از نحوه پیشرفت طبق برنامه بود خیلی وارد جزییات فنی نمیشدند و به تعبیری این اولین ارایه عمومی من از روند تحقیقم در طی سه سالی هست که اینجا بودم. طبق برنامه ۲ ارایه در هر روز پیش بینی شده بود و بعضی ها هفته پیش بودند و من و یکی از دانشجوهای دیگه که فوق با تحقیق انجام میده روز دوشنبه بودیم. اون دانشجو که استاد راهنماش استاد من هم هست از کارمندان بخش تعمیر و نگهداریه شرکت هواپیمایی کوانتاس هست که به دلیل علاقه شخصیش تصمیم گرفته که این پروژه را انجام بده. البته هدفش اینه که بعد از این همین موضوع را در قالب یه تز دکترا هم ادامه بده.

ارایه اون قبل از من ساعت ۱۱ بود و من نفر دوم بودم. برای اطمینان از درستی ارتباط مک بوکم با پروجکتور و آخرین تمرین زودتر رفته بودم توی سالن که مدتی بعد یکی از کارمندان دفتر اومد و ازم پرسید که آیا قراره اینجا باشم چون یه عده از کوانتاس اومدن و اینجا جلسه دارن. من هم بیخبر از همه جا و متعجب از این تغییر برنامه اومدم بیرون و بعد فهمیدم که اینها مدیران و بعضی کارمندان بخش تعمیر و نگهداری و همچنین یه نفر از بخش مدیریت استراتژیک بودن که برای ارایه نفر قبلی اومدن. من که اولین بار بود قرار بود نتایج تحقیقم را برای افرادی خارج از تیم نظارت پروژه ارایه کنم به اندازه کافی استرس داشتم و با تصور اینکه این گروه هم قراره در ارایه من باشن استرسم دو چندان شده بود. خوشبختانه بعد از ارایه اول گروه کوانتاس جلسه را ترک کردن و من فقط برای باقی حضار که دانشجویان دکترای سایر گروه‌ها و تعدادی از استادان دانشکده بودن ارایه کردم. براساس سوالاتی که پرسیدن و فیدبکی که دادن دو حالت را بیشتر متصور نمیدونم یا اصلن نفهمیدن موضوع چیه و به همین خاطر سوالات جدی نداشتن و یا همه چیز خیلی خوب بود و جای سوال زیادی نمونده بود!

یه نکته جالبی که در جلسه اول متوجه شدم و مایه تعجبم شد سطح بسیار پایین اتوماسیون در واحدهای تعمیر و نگهداری شرکتهای هواپیمایی بود. به نحویکه این واحدها که در ساختار عملیاتی یک شرکت هواپیمایی بسیار استراتژیک هستن و عملکردشون تاثیر غیر قابل انکاری نحوه کارکرد شرکت داره بخش عمده کارهاشون خصوصن در زمینه برنامه‌ریزی فعالیت‌ها هنوز به صورت دستی انجام میشه و همه چیز به قول خودشون در سیم کارت (مغز) فرد برنامه ریز در هر ایستگاه تعمیر و نگهداری صورت میگیره. در این مورد جداگانه بیشتر خواهم نوشت …

روزنوشت هفتم – میا

نمیدونم بهتون گفته بودم که ما چند وقت هست یه بچه گربه آوردیم یا نه. نژادش Ragdoll و رنگش Chocolate – Bi Colour هست. وقتی آوردیمش ۱۰ هفته‌اش بود و هفته دیگه میشه ۷ ماهش. یکی از شیطون‌ترین بچه گربه‌هاییه که من در عمرم دیدم و خصوصن در یه ساعتهای مشخصی انگار انرژیش یه دفعه فوران میکنه و شروع میکنه مثل شصت تیر دور خونه دویدن از روی این مبل روی اون یکی،‌ از اونجا روی میز بعد تو آشپزخانه و خلاصه یه چند دقیقه‌ای این داستان را داره تا انرژیش تخلیه بشه. باید اعتراف کنم که گربه هیچ وقت حیوان مورد علاقه‌ام نبوده ولی از وقتی میا رو اوردیم کلی بهش علاقمند شدم و نظرم راجع به گربه کلن تغییر کرده. اگر علاقمند باشین میتونین عکسهاش رو روی اینستا با این هش تگ ببینین: #MIATHERAGDOLL. یه کانال یوتیوب هم به اسم (Ragdoll Mia) داره که البته خیلی ویدیو هنوز توش نذاشتیم.

در طی این مدت که میا پیشمون بوده در موقعیتهایی قرار گرفتیم که مثل پدر و مادرهای جوان که وقتی تازه بچه دار میشن خیلی چیزها را نمیدونن و با گذشت زمان و روی دادن اتفاقات مختلفی که هرگز پیش بینیش رو هم نکرده بودن یاد میگیرن که چکار باید بکنن و در این مسیر کلی تجربه کسب میکنن که وقتی بچه‌های بعدی میان خیلی راحت‌تر و با اعتماد به نفس بیشتری امور را در کنترل دارن، ما هم علیرغم اینکه قبل از آوردن میا کلی مطلب خونده بودیم در مورد نحوه نگهداری و برخورد و غیره ولی در عمل در خیلی از این موارد چون بار اولت هست و هیچ تجربه قبلی در موردش نداری و یا روشهای پیشنهادی در مورد همه گربه‌‌ها صادق نیست، مجبوری در اون شرایط تصمیم بگیری و بهترین راهکار را براش پیدا کنی.

نمونه‌اش داستان دستشویی رفتنشه. با اینکه از لحظه‌ای که آوردیمش رفت و لیترباکسش (دستشوییش) را پیدا کرد و برخلاف یکی از دوستان که اونها هم تازه گربه آورده بودن و کلی در این مورد اذیت شدن (سلام به خالد و شرمین) هیچ وقت توی خونه کار ناشایستی انجام نداده ولی تا بحال چندین بار شده که وقتی برای انجام شماره ۲ رفته چون موهای بلندی داره به زیر دمش چسبیده و اومده بیرون. از اونجاییکه گربه به شدت حیون تمیزیه وقتی که این اتفاق میافته اگر متوجه بشه انگار که دنیا رو سرش خراب شده به شدت دست پاچه میشه و سعی میکنه هر جوری شده از خودش جداش کنه. بار اولی که این اتفاق افتاد، شب بود که نشسته بودم و دیدم که از توی لیتر باکسش اومده بیرون و به طرز عجیبی داره خودش را میماله رو زمین، من هم که بار اولم بود از دیدن حرکاتش خندم گرفته بود ولی بعد که فهمیدم داستان چیه من هم دست پاچه شدم و ویدا را صدا کردم و مجبور شدیم بشوریمش و خشکش کنیم و خلاصه اولین پروژه به خوبی انجام شد. بعد از اون بار دو سه باردیگه هم اتفاق افتاد که خوشبختانه هر بار ما خونه بودیم و شستیمش. ولی رکوردش دیروز و پریروز بود که دور روز پشت سر هم اتفاق افتاد. دفعه بعد کی باشه خدا میدونه …

تشکر و قدردانی

از همه دوستانی که محبت کردند و با پیام‌های خودشون در زیر نوشته قبلی یا در کامنتهای فیس بوک و یا پیام‌های خصوصی خودشون با من اظهار همدردی کردند و خودشون را در غم من شریک دونستن از صمیم قلب سپاسگزارم. برای من که در این شرایط دور از خانواده هستم و تحمل این غم بزرگ به مراتب برام سخت تر هست خواندن این پیام‌های سراسر محبت ارزشی دو چندان داشت و بی اندازه آرامش بخش بود.

جهت اطلاع آن دسته از دوستانی که مایل به شرکت در مراسم یادبود ایشان هستند به اطلاع میرسانم که این مراسم در روز دوشنبه ۲۰ آبان ماه از ساعت ۵/۳۰ الی ۷ عصر در محل مسجد صفی علیشاه واقع در میدان بهارستان خیابان صفی علیشاه برگزار خواهد گردید.

و او دیگر نیست …

882612_10201845224948780_1305708384_o

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را …. تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید …

زمانی که پدر بزرگم فوت کردن ۸ سالم بود و تازه به کلاس سوم دبستان وارد شده بودم. یادمه یکی از اقوام برای یادبود ایشون عکسشون را روی یک تکه سنگ مرمر کنده کاری کرده بود و زیرش این شعر را نوشته بود. اولین باری که شعر را خوندم نفهمیدم معنیش چیه و از اطرافیان می‌پرسیدم که این شعر یعنی چی؟ و بهم میگفتن که آدمهایی مثل پدر بزرگ تو که خیلی انسانهای شریف و دوست داشتنی هستن وقتی که از بینمون میرن نبودنشون به شدت حس میشه و هیچ کس دیگری هم نمیتونه جای خالیشون را پر کنه و این شعر کنایه از اینه که چنین انسانهایی چون انگشت شمارن مدتهای مدیدی باید صبر کرد تا دوباره یکی مثل ایشون را پیدا کرد. این سنگ همیشه روی طاقچه خونه عزیزم بود و هر بار که این نوشته را میخوندم و عکس ایشون را میدیدم یاد این حرف میافتادم. در سالهای بعد که کسانی را که دوست داشتم و خاطرات بسیاری باهاشون داشتم یکی بعد از دیگری از بینمون رفتن مفهموم این شعر را بیشتر حس کردم. اولین باری که غم از دست دادن کسی که با تمام وجود دوستش داشتم تا اعماق وجودم نفوذ کرد ۲ سال پیش بود زمانی که مادر پدرم از دنیا رفت. و از دیروز که خبر فوت عزیزم (مادر مامان) را شنیدم حسی مشابه اون روز دارم. بغضی که گلوم را فشار میده از غصه‌ای که چرا نتونستم در تمام این مدت درخواستشون اجابت کنم و به دیدارشون برم. درخواستی که هر بار باهاشون صحبت میکردیم میپرسیدن که «آقا پس شما کی میای که ببینیمت؟».

از اونجاییکه از ۵ سالگی تا ۱۳-۱۴ سالگی را در خانه‌ای بودیم که ما طبقه اول بودیم و ایشون و پدربزرگم در طبقه دوم، خاطرات بیشماری از اون روزها دارم که الان مثل فیلم سینمایی جلوی چشمم حرکت میکنن. به همین خاطر پر بیراه نگفتم اگر بگم که بخشی از شخصیت هر کدوم از ما متاثر از رفتار ایشون و درس‌هاییه که مستقیم و غیر مستقیم از ایشون آموختیم. ایشون که مانند اسمشون عمری با عزت داشتند توصیه‌ای که همیشه به ما میکردن این بود که «قدر خودتون را بدونید و همیشه یه کاری کنید که سرتونو بتونید در جمع بالا بگیرید و هیچ وقت کاری نکنید که مجبور باشین شرمنده دیگران باشید». در عین اینکه دیسیپلین شدیدی داشتن و در خیلی از موارد در مورد نحوه غذا خوردن و نشستن و حرف زدن بهمون تذکر میدادن ولی در عین حال محبت بی اندازه‌ای هم داشتن. یکی از زیباترین خاطرات تک تک ما نوه‌هاشون این بود که شب بشه و عزیر برامون قصه بگه. و چه حافظه بی نظیری در این مورد داشتن. و این داستان قصه منحصر به دوران کودکی نموند و انقدر ایشون این قصه‌هایی که بعضی هاشون را بارها و بارها شنیده بودیم شیرین و زیبا تعریف میکردن که وقتی که همه ما دیگه دبیرستان هم میرفتیم گاهن از ایشون خواهش میکردیم که بعضی از اون قصه‌ها را تعریف کنن. البته این دوران و سالهای بعد تا این اواخر قصه‌ها جای خودشون را به تعریف خاطرات گذشته داده بودن و ایشون که دنیایی خاطره داشتن که با ریزترین جزییات اونها را به یاد داشتن که هر کدومشون برگی از تاریخ خانواده و بعضن حوادث سیاسی معاصر بود، با اشتیاق این خاطرات را برای ما تعریف میکردن. و البته دعاهای بی پایانشون که برای تک تک نوه‌هاشون و نزدیکانشون دعا میکردن. بارها شده بود که پاسی از شب گذشته بود و بیدار میشدم و میدیدم که ایشون هنوز در رختخواب نشستن و تسبیحشون دستشونه و در حال دعا کردن هستن و وقتی میپرسیدیم که چرا نمیخوابین میگفتن که مثلن فلانی مریضه و باید مثلن ۱۰ دور دیگه صلوات بفرستم. دینم را درست ادا نکردم اگر از دست پخت ایشون یادی نکنم که زبانزد خاص و عام بود و به قول نجف دریابندری عجیب «ذایقه ماجراجویی» داشتن و هر چیزی که در دسترسشون بود به بهترین نحو در آشپزیشون استفاده میشد. ترشی ها مرباها و لواشک‌ها و شیرینی‌ها و … که جای خود. تا اونجاییکه یادمه ایشون روش آشپزیشون و دستور پخت خیلی از غذاهاشون را در دفترچه‌ای با خط خودشون مکتوب کرده بودن که اگر کسی میخواست بهش میدادن بخونه.

از اونجاییکه بخشی از وصیت ایشون به تک تک ما این بود که وقتی که از دنیا رفتن حتمن یادی از پدرشون بکنیم چرا که خیلی به پدرشون افتخار میکردن این یادبود را با مختصری در مورد سابقه خانوادگی ایشون به پایان میبرم:

عزت‌الملوک عضدی قاجار فرزند امیر خان (سیف الدوله پسر) در سال ۱۲۹۴ هجری شمسی در محله خوار ورامین به دنیا آمد. پدر ایشان امیر خان فرزند نورسلطان محمد ميرزا (سيف الدوله پدر) فرزند عضد الدوله از پسران فتحعلى شاه قاجار بودند. مرحوم سیف الدوله پدر که حاکم ملایر بودند در سال ۱۳۰۴ هجری قمری پارک سیفیه را که یکی از قدیمیترین پارک‌های طبیعی غرب کشور است را در زمینی به مساحت ۱۰ هکتار احداث کردند که همچنان یکی از تفریگاه‌های اصلی این شهر محسوب می‌شود. در کنار تاسیس این پارک ایشان بخش عمده دارایی خود را جهت امور خیریه و تاسیس مدرسه و بیمارستان وقف نمود که همچنان از محل این موقوفات برای نگهداری و توسعه این مراکز استفاده می‌شود. مقبره ایشان و سایر اعضای خانواده در کنار این پارک واقع شده و خود یکی از مراکز دیدنی این شهر می‌باشد. چنانچه مایل به مطالعه بیشتر هستید در اینجا می‌توانید اطلاعات مفصلی در این زمینه بخوانید.

نوامبرنامه ۴

روز پنجم وقتی وارد پادگان شدم مثل هزاران نفر دیگه‌ای که تازه رسیده بودن جلوی دژبانی نگهمون داشتن. دژبان برای اینکه بهمون یادآوری کنه که کجا هستین یه چند تا دستور دست گرمی نظام جمع بهمون داد. بعد به ترتیب گروهانهایی که قرار بود بریم تفکیک شدیم و هر گروه را به همراه یه دژبان عازم محل گروهان خودمون. نمیدونم تا بحال چقدر به حسی که محیط اطرافتون بهتون میده دقت کردین ولی از زمانی که از در پادگان وارد شدیم علی‌رغم اینکه از نظر زیبایی ظاهری مشکلی وجود نداشت و همه چیز در حد اعلی تمیز بود و جلوی در ورودی و در مسیری که میرفتیم پر بود از گل و درخت و واقعن شبیه یه پارک زیبا بود ولی یه حس عجیبی بود که سینه‌ام را فشار میداد. بعدن که با بقیه دوستان صحبت میکردم متوجه شدم که این حس مشترک بوده و همه اونها هر بار که از مرخصی بر میگردن به محض ورود به پادگان این حس سنگینی محیط را داشتن.

وسط نوشتن این پست بودم که برای شرکت در یه جلسه ارایه در دانشکده مجبور شدم نیمه کاره رهاش کنم و الان که برگشتم دیدم یه تلفن از ایران داشتم. وقتی که زنگ زدم بهم گفتن که عزیز جونم (مادر بزرگم) فوت کردن. الان نمیتونم تیکه‌های ذهنم را به هم بچسبونم و چیزی را که تو ذهن دارم و دوست دارم در مورد ایشون بگم بنویسم. دنیایی یاد و خاطره است و درس‌هایی که بهمون آموختن و اندرزهایی که در گوش تک تک ما (نوه‌هاشون) نجوا کردن. در این مورد بیشتر خواهم نوشت ….

 

نوامبرنامه ۳

بعد از اون دیدار کذایی با فامیل دور و بعدش نپذیرفتن امریه پارس خودرو با تصور اینکه همه چیز رو براهه مشغول پروژه‌ بازنگری ساختار سازمانی گسترش صنایع ایران خودرو بودم که به همراه دکتر قاسمی و نیلوفر جعفری درگیرش بودم. روزها با سرعت برق و باد میگذشتن و من یه روز که از شرکت برگشتم خونه مامان پاکتی را که پست اون روز آورده بود بهم داد و وقتی بازش کردم دیدم دفترچه اعزام به خدمته و توی صفحه اولش نوشته که صبح روز دوم اردیبهشت ماه خودم را به مرکز اعزام نیرو واقع در میدان عشرت آباد معرفی کنم. از اونجاییکه در ماه‌های قبل فرصتی برای مسافرت و استراحت نداشتم تصمیم گرفتم یه سفر کوتاه برم که برای ۳ روز رفتم شیراز. من که اولین بارم بود که شیراز میرفتم در اون ۳ روز سعی کردم نهایت استفاده را ببرم و تمام جاهای دیدنی شهر را ببینم غافل از اینکه سیر حوادث قرار بود من را برای مدت ۲ ماه به این شهر برگردونه.

بعد از دریافت دفترچه به توصیه فامیل دور باهاش تماس گرفتم و اطلاعاتی که لازم داشت را بهش دادم و اونهم گفت: «وقتی رفتی عشرت آباد بگو میخوام تیمسار فلانی را ببینم. من باهاش صحبت کردم و مشخصات تو رو بهش دادم و حتمن برنامت را ردیف میکنه». صبح دوم اردیبهشت به مرکز اعزام نیروی زمینی در میدان عشرت آباد رفتم. در اونجا ما را در ردیف‌های ۱۲ نفره به خط کردن. وقتی که یه افسر ارشد که ظاهرن از فرماندهان قرارگاه بود اومد بلند شدم و پیشش رفتم و گفتم میخوام تیمسار فلانی را ببینم. طرف هم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت برو بشین سر جات پسرم. گفتم با ایشون هماهنگ شده شما اگر لطف کنید باهاشون تماس بگیرید اسم منو دارن و بهتون میگن. که دوباره گفت برو بشین اگر با ایشون همهنگ شده بود اسم تو الان تو این لیست دست من بود، در اون لحظه بود که فهمیدم عجب کلاه گشادی سرم رفت و فامیل دور رسمن سر کارم گذاشته بود. بعد به صورت رندوم شروع به تقسیم کردن. صفها یکی یکی تقسیم میشدن به نیروهای مختلف، نیروی انتظامی، نیروی هوایی، سپاه و … تا اینکه نوبت به صف ما و چند صف دیگه رسید که گفتن این صفها نیروی زمینی ارتش. یکی از دوستان دانشگاه رو که اونجا دیدم چون امریه داشت فرستادن نیروی هوایی ارتش. به ما گفتن صبح چهارشنبه پنجم اردیبهشت با این لیست وسایل خودتون را به پادگان صفر یک (۰۱) ارتش در بزرگراه افسریه معرفی کنید.

من که هنوز گیج اتفاقاتی بودم که برام افتاده بود صبح پنجم ساعت ۷ صبح وارد مرکز آموزش صفر یک نیروی زمینی ارتش شدم …