روزنوشت بیست و دوم – ورود به شیراز

صبح یه روز گرم تابستانی در اوایل تیرماه وارد مرکز آموزش زرهی شیراز شدیم و بعد از یه انتظار طولانی برای خالی شدن خوابگاه تقریبن بعد از ظهر بود که بهمون خوابگاه دادن. برابر اطلاعاتی که قبل از رسیدن به اونجا از بچه‌هایی که قبلن اونجا بودن بدست آورده بودیم یکی از خوابگاه‌های اونجا در مقایسه با بقیه خیلی بهتر و بزرگتر بود و یادم نیست مجید و امیر چطوری تونستن در همون ساعتهای اول مخ یه استواریکمی که معاون بخش ما بود را بزنن و قانعش کنن که ما ها را بذاره در اون خوابگاه ولی نهایتن همه بچه‌های گروه ۱۵ – ۱۶ نفره‌ای که از صفر یک با هم اومده بودیم افتادیم توی این خوابگاه و بعدن که با چشم خودمون دیدیم متوجه شدیم که چقدر توصیه بحایی بهمون کرده بودن که این خوابگاه را بگیریم. یه تفاوت عمده مرکز زرهی با پادگان صفر یک این بود که اون حس بدی که وقتی وارد صفر یک میشدیم داشتیم را نداشت و برخلاف اینکه در شهر غریبی بودیم و باید بیشتر احساس غربت میکردیم ولی هرگز در طی مدت ۲ ماهی که اونجا بودیم چنین حسی نداشتیم. جالب اینکه این حس در مورد شهر هم صادق بود به نحویکه هم مردم و هم خود شهر یه گرمی خاصی داشت که جذبت میکرد و هرگز احساس غریبی نمیکردی. انگار که سال‌ها بود که در اون محیط بودی و مردمش را میشناسی و هرگز حس یه تازه وارد را بهت نمیداد.

مجموعن دوران دو ماهه زرهی خیلی سختی تهران را نداشت و بیشتر وقتمون به آموزش‌های تیوری میگذشت و از صبح تا ظهر و بعد از ناهار هر روز چندین کلاس در مورد موضوعات مختلف داشتیم. من که بعد از اینکه دیدم نتیجه امتحان کتبی هیچ تاثیری در نحوه تقسیم نداره خیلی مثل تهران موضوع را جدی نمی‌گرفتم و از اونجاییکه یکی از اولین بارهایی که برای مرخصی روزانه به شهر رفته بودیم [در مورد مرخصی‌های روزانه در پست جداگانه‌ای بیشتر خواهم نوشت] کتاب دنیای سوفی را در یک کتاب فروشی دیدم و خیلی از کتاب خوشم اومد و خریدمش و به شدت مشغول خوندنش بودم به نحویکه حتی در کلاس‌ها هم بیشتر مواقع در حال خوندن این کتاب بودم. هر چند با توجه به حجم مطالبی که بهمون درس میدادن و این نکته که اگر امتحان را رد میشدیم تجدید دوره میشدیم و باید دو ماه دیگه در اونجا میموندیم مجبور بودیم بخشی از وقت روزانمون را به مرور درس‌ها و آماده کردن خودمون برای امتحان پایان دوره اختصاص بدیم.

روزنوشت بیست و یکم – در مسیر شیراز

بعد از چند روز مرخصی که بعد از دوره صفر یک داشتیم باید خودمون را به مرکز آموزش زرهی نیروی زمینی در شیراز معرفی می‌کردیم. در دوره ۲ ماهه شیراز همچنان اجازه نداشتیم درجه افسری را روی شانه بچسبانیم چرا که هنوز دانشجو محسوب میشدیم با این تفاوت که این مرحله دیگه سرباز صفر نبودیم. با ۱۲-۱۳ نفر دیگه از بچه‌هایی که از گروهان ما که اونها هم شیراز افتاده بودن قرار گذاشتیم با هم همسفر بشیم. یادم نیست شرکت همسفر بود یا سیر و سفر ولی یادمه که یکی از این اتوبوس‌های دو طبقه بنز بود که اتفاقن تازه به ناوگان حمل و نقل جاده‌ای بین شهری ایران اضافه شده بودند و لذا بسیار نو و شیک بود. کل طبقه اول اتوبوس در اختیار ما بود و از تهران که حرکت کردیم تا شب که دیگه خوابیدیم به گپ و گفت و خنده و شوخی گذشت و اصلن گذر زمان را حس نکردیم. بعد از اینکه همه خوابیدن از اونجاییکه در اتوبوس به سختی خوابم میبره تا مدتها بیدار بودم و از پنجره سیاهی بیکران بیابانهای اطراف را نگاه میکردم که که تا چشم کار میکرد سیاهی بود و سیاهی. هر از گاهی از دوردستها سو سوی چراغهای آبادی یا شهری دیده میشد ولی باز تا مدتها سیاهی مطلق بود. مسحور تاریکی مطلق اطرافم و در سکوت به اتفاقات ۲ ماه گذشته و راهی که اومده بودم و راهی که در پیش رو داشتم فکر میکردم. راهی که هرگز تصورش را هم نمیکردم درش قرار بگیرم. ولی وقتی تجربیات اون دو ماه را با خودم مرور میکردم خوشحال بودم و از تصمیم مبنی بر عدم پذیرش امریه پارس خودرو که منجر به قرار گرفتن در این مسیر شده بود پشیمان نبودم چرا که ناخواسته فرصتی برام پیش اومده بود که تونسته بودم از مانعی عبور کنم که همیشه عبور از اون برام غیر ممکن بود و اون چیزی نبود جز تمرین حضور در جمع و ارتباط برقرار کردن با اطرافیان. از اونجاییکه شخصیتی درونگرا دارم همیشه از گوشه‌ای نشستن و کتاب یا مجله‌ای خواندن یا با ابزارهای الکترونیکی خودم بازی کردن لذت میبردم. این موضوع حتی مواقعیکه به مهمانی جایی میرفتیم هم صادق بود به نحویکه به جای نشستن در جمع و صحبت کردن با اطرافیان اگر کتبخانه‌ای بود کتابی را از میان کتابهای پیدا میکردم و مشغول آن میشدم یا در گوشه‌ای به تماشای تلویزیون مینشستم. این درونگرایی به حدی بود که در طی سالهایی که در دانشگاه بودم در هیچ یک از اردوهای دانشجویی شرکت نکردم و تنها تجربه کارهای گروهیم در دانشگاه محدود به مجله سامانه بود و بعدها فعالیت‌های انجمن. که البته در هر دوی این موارد هم بیشتر در گوشه‌ای بودم و سرگرم انجام کار یا مسیولتی که داشتم و ارتباطاتم در حداقل ممکن. همیشه یکی از کابوس‌های من صحبت کردن در یک جمع بود، عرق سردی تمام بدنم را خیس میکرد، ضربان قلبم به حداکثر ممکن میرسید که گاهی فکر میکردم الان نفرات کناری صدای اون را میشنون و حتی به تته پته میافتادم و نمیتونستم کلماتم را درست ادا کنم و همین خودش بیشتر باعث خودداری از مشارکت در بحث یا حضور در جمع میشد.

حالا برای دو ماه متوالی مجبور شده بودم در بین عده‌ای که اصلن نمیشناختم زندگی کنم، مجبور شده بودم تمرین کنم که وقتی در جمع سوالی ازم میشه با صدای بلند جواب بدم. برای فرار از تنهایی آزاردهنده محیطی که درش بودم ناچار شده بودم پوسته‌ای که اطراف خودم تشکیل داده بودم و اجازه نمیدادم کسی از اون عبور کنه و خودم هم نمیتونستم بیشتر ازیه حدی به دیگران نزدیم بشم را بشکنم و با دیگران ارتباط برقرار کنم. در بحث‌های گروهی شرکت میکردم، هر چند هنوز وقتی مثلن توی کلاس سوالی ازم میشد و میخواستم جواب بدم یا خودم میخواستم موضوعی را مطرح کنم مشکل داشتم ولی حس میکردم که یه چیزی داره در من عوض میشه. چیزی که در دو ماه آینده و بعد ۱۶ ماه بعدش کامل شد. تجربه‌ای که شاید مسیر زندگیم را به طور کامل عوض کرد. نمیدونم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم هوا گرگ و میش بود و اتوبوس داشت از دروازه شیراز وارد شهر میشد. شهری که قرار بود ۲ ماه اینده درش زندگی کنیم.

روزنوشت بیستم – روز موعود

بعد از برگشتن از اردوگاه کمتر از دو هفته توی صفر یک بودیم که اون روزها هم بیشتر به تمرین‌های فشرده رژه برای آمادگی رژه بزرگ روز فارغ‌التحصیلی گذشت که تقریبن صبح و عصر تمرین داشتیم. در کنار تمرینهای رژه باید خودمون را برای امتحان کتبی موضوعات تیوری هم آماده میکردیم. من و عده دیگری از بچه‌ها که باورمون شده بود که تقسیم محل آتی خدمت براساس نمرات امتحان خواهد بود موضوع را خیلی جدی گرفته بودیم و با جدیت درس‌ها را میخوندیم که نمره خوبی کسب کنیم غافل از اینکه نتیجه این امتحان هیچ تاثیری در تقسیم نداره. شب آخری که فرداش قرار بود رژه فارغ التحصیلی باشه و بعدش ترخصی میشدیم آسایشگاه حال و هوای خاصی داشت. کسانیکه تا ۲ ماه قبل اصلن همدیگر را نمیشناختن در طی این ۲ ماه به هم نزدیک شده بودن و حلقه‌های دوستی بینشون محکم شده بود و تصور اینکه از فردا دیگه قرار نیست همدیگر را ببینن براشون خیلی سخت بود. کلی گفتیم و خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم و ارشد و افسر نگهبان هم که میدونستن فردا روز آخره خیلی سخت نمیگرفتن و اجازه داده بودن بچه‌ها در اختیار خودشون باشن.

صبح مثل هر روز بعد از بیدارباش برای صبحانه رفتیم و بعد از برگشتن آماده حرکت به سمت میدان صبحگاه شدیم. مراسم تقریبن طولانی بود و چندین ساعت طول کشید وقتی به گروهان برگشتیم منشی گروهان (پژمان) برگه‌های تقسیم را آورد و یکی یکی اسممون را صدا زد و برگه‌هامون را دستمون داد.  عده خیلی کمی از بچه‌ها مستقیم از اونجا برای ادامه خدمتشون به واحدها اعزام شده بودن. .لی بقیه باید یه دوره دو ماهه تخصصی را در یکی از واحدهای تخصصی نیروی زمینی میگذروندن که بتونن به عنوان افسر ادامه خدمتشون را انجام بدن. بعضی‌ها افتادن واحد پیاده، بعضی توپخانه، بعضی پشتیبانی و ما هم افتادیم زرهی که باید دو ماه آموزش تخصصیمون را در شیراز میگذروندیم. حس عجیبی داشم [داشتیم] چرا که هیچ تصوری از اینکه ۲ ماه آینده و بعدش ۱۶ ماه آینده خدمتمون چگونه خواهد بود و بعد از شیراز کجا خواهیم رفت نداشتیم.

نمیتونم پرونده صفر یک را ببندم و به یک اتفاقی که هنوز هم که یادم میافته خندم میگیره اشاره‌ای نکنم. در یکی از تمرین‌هایی که داشتیم یه شب گروهان ما گروهان آماده بود به این معنی که باید تمام مدت شب را در آماده باش کامل می‌بودیم که هر اتفاقی در پادگان افتاد اولین گروهانی باشیم که برای کمک اعزام میشیم. اون شب رو همه باید با پوتین میخوابیدن و هر زمان که افسر نگهبان اعلام کرد هر کسی باید براساس مسیولیتی که بهش محول شده بود وظیفه‌ای را انجام میداد. آقا اول شب بود و تازه همه رفته بودیم روی تختها دراز کشیده بودیم که یه دفعه افسر نگهبان اومد و آماده زد. حالا هر کسی از یه طریقی سعی میکنه خودش رو به منطقه تعیین شده برسونه که وقتی رسیدیم اونجا دیدیم امین … نیست. وقتی افسر نگهبان رفت تو آسایشگاه دیده بود که امین پوتینها رو در آورده و پتو رو کشیده رو سرش و خوابه. حالا اومده بیرون پوتین به دست و داره تازه کمربند میبنده و یواش یواش پوتین پاش میکنه. ما از یه طرف از خنده داریم میترکیم به قیافه و حرکات امین و از یه طرف حرص میخوریم که سر این کار امین کل زحمتمون به هدر رفته.

به هر حال بعد از گرفتن برگه‌ها وسایلمون را جمع کردیم و همه چیز رو توی کیسه بزرگ سربازی که روز اولی که رسیده بودیم تحویلمون داده بودن ریختیم و از فرمانده و بقیه کادر خداحافظی کردیم و صفر یک را با همه خاطرات تلخ و شیرینش ترک کردیم.

روزنوشت نوزدهم – زنده ماندن در شرایط سخت ۲

چند دقیقه بعد ارشد گروهان را جلوی اسلحه‌ خانه به خط کرد و بچه‌ها هم بیخبر از همه جا غر و لند میزدن که این چه وقته به خط شدنه امروز کم سختی کشیدیم که حالا هم ولمون نمیکنن و … بعد از مدتی فرمانده گروهان اومد. ایست کشیدم و خبر دار دادم. وقتی که رسید اومد جلوی گروهان ایستاد و گفت کی اسلحش رو تحویل نداده؟ بچه‌ها که تازه فهمیده بودن چی شده صداشون در نمیومد. دوباره بلندتر سوالش را تکرار کرد و هیچ جوابی نشنید. اونجا بود که گفت یه نفر اسلحش رو تحویل نداده و امشب تا اون اسلحه پیدا نشه کسی نمیخوابه. بعد هم دستور داد کل گروهان به سمت مسیری که امروز رفته بودیم بره و تمام منطقه را برای پیدا کردنش جستجو کنه. قبل از حرکت برای بار سوم سوالش را تکرار کرد و گفت اگر اون شخص الان بیاد به من بگه حداقل میتونیم جستجو را مشخ‌تر انجام بدیم که باز کسی جوابی نداد. وقتی از جلوی اسلحه خانه گروهان حرکت کردیم هوا کاملن تاریک شده بود. به خط دشت‌بان شروع به حرکت کردیم. توضیح اینکه در آرایش دشت‌بان (زنجیر) گروهان در صفوف ۹ نفره و با فاصله به نحویکه منطقه وسیعی را پوشش بدهند به سمت جلو حرکت میکنن. فرض کنید در اون تاریکی شب باید دشت وسیعی را طی میکردیم و تمام منطقه را وجب به وجب میگشتیم که اگر توی راه جایی افتاده پیداش کنیم. موقعیکه به میدان تیر رسیدیم فکر نیمه‌های شب بود. تمام میدان تیر و مناطق اطرافش را زیر و رو کردیم ولی نبود که نبود. فرمانده اونجا کلی عملیات بهمون داد. از پشین پاشو تا سینه خیز و دو و … بعد اسلحه دار در فرصتی که پیش اومد آهسته بهمون میگفت که این اتفاق میتونه سابقه بیست و اندی سالش در ارتش را خراب کنه و لذا تاکید میکرد که اگر چیزی میدونیم بگیم قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشه. در اونجا فرمانده گروهان با یک روش بسیار زیرکانه موفق شد خیلی‌ها را فیلتر کنه و به سه یا چهار نفر برسه که قطعن کار یکی از اونها بوده. نهایتن خسته و کوفته به سمت چادرها برگشتیم. اون شب فکر نکنم در کل ۲-۳ ساعت بیشتر خوابیدیم و هنوز چشمهامون گرم نشده بود که بیدارباش زدن. روز آخر اردوگاه بود و باید آماده برگشت میشدیم. با اضطراب تمام از اتفاقی که افتاده و تبعاتش با اینکه باید از تموم شدن دوران اردوگاه خوشحال میبودیم ولی هیچکس در اتوبوس شاد نبود و همه در فکر بودن. بعد از برگشتن به پادگان فرمانده دستور لغو تمام مرخصی‌های گروهان تا اطلاع ثانوی را صادر کرد. بعد شروع کرد اون ۳-۴ چهار نفر را باهاشون جدا جدا صحبت کردن. فکر کنم فردای اونروزی که از اردوگاه برگشتیم بود که مشخص شد این دسته گل را کدومشون به آب داده بود. یه پسره بود که واقعن بیخیالتر و بی مسیولیت تر از اون من در عمرم ندیده‌ام. فهمیدیم که آقا موقعیکه از تیراندازی برگشتیم جلوی اسلحه خانه که میرسه تشنش بوده. اسلحش را تکیه میده به دیوار و میره قمقمش را پر میکنه و بر میکرده که میبینه اسلحه نیست. بجای اینکه همونجا اطلاع بده صداش در نمیاد با این امید که کسی نمیفهمه کار اون بوده.

اسلحه دار گروهان کناری وقتیکه اسلحه را اونجا میبینه بر میداره و مستقیم میبره تحویل فرماندش میده اونهم میده به فرمانده ما. یعنی موقعیکه من به چادر فرماندهی رفتم اون از موضوع مطلع بود ولی به روی خودش نیاورد. برآورد ما این بود که برای اینکه اسلحه دار هم در این ماجرا مقصر بود فرمانده برای تنبیهش به اونهم چیزی نگفته بود و هراس و دلهره اون واقعی بود و نه ساختگی.

اگه یادتون باشه روز تقسیم در میدان عشرت‌آباد تهران یکی از دوستان دانشگاه را دیده بودم که افتاد نیروی هوایی و گفتم یادتون باشه یه چیزی بعدن در موردش بگم. روی دوم سوم اردوگاه بودیم و خسته و کوفته و خاک آلود توی میدان تیر داشتیم تمرین میکردیم که دیدیم چند تا اتوبوس نیروی هوایی اومد و نزدیک میدان تیر ایستاد و گروهی با لباس‌های تمیز و آبی رنگ نیروی هوایی پیاده شدن، یکیشون همون دوست من بود که اومدن تیراندازیشون را با کلت انجام دادن و همونجا سوار اتوبوس شدن و رفتن! به همین سادگی.

روزنوشت هجدهم – زنده ماندن در شرايط سخت

این هجدهمین نوشته من در نوامبره که دارم در روز هجدهم مینویسم و خوشحالم که یه مقدار دیر ولی بالاخره تونستم به روزنویسی برسم.

در کنار آموزش تاکتیکهای رزمی و روش کار با اسلحه و تکنیکهای دفاع و غیره یکی از نکاتی که سربازان در دوران آموزشی باید تجربه کنن تمرین زنده ماندن در شرایط سخته. به همین منظور نیروهای نظامی به صورت منظم مانورهای نظامی برگزار میکنن چرا که در کنار تمرین آمادگی دفاعی این تمرینات موقعیتی برای بالابردن نیروها برای تحمل شرایط سخت جنگیه. به همین دلیل بخشی از برنامه آموزشی دوماهه ما در تهران شامل اردوی صحرایی بود که باید مدتی را در منطقه‌ای خارج از پادگان و در شرایط سخت میموندیم و نحوه زندگی در بیابان در چادر و در شرایط آب و هوایی سخت با جیره غذایی و آب محدود را تمرین میکردیم. دوره اردوگاه ماه در گرمای خرداد ماه تهران بود و خصوصن روزها گرماش به شدت طاقت فرسا بود. اگه یادتون باشه در پستهای قبلی در مورد بی مسیولیتی عده‌ای از هم گروهانیهامون نوشتم و این بی مسیولیتی در اونجا برامون دردسر ساز شد. یکی از روزهایی که از صبح برای تیراندازی به میدان تیر رفته بودیم و خسته و کوفته از راهپیمایی طولانی از محل چادرها تا میدان تیر برگشته بودیم نگهبان اسلحه خانه بودم و در حالیکه همه میرفتن و آبی به سر و رو میزدن و پوتین از پا در میاوردن و خستگی در میکردن من باید مدت دیگری سرپا می ایستادم و نگهبانی میدادم. بیرون اسلحه خانه ایستاده بودم که اسلحه دار که یه ستوان سوم قدیمی بود و سال آخر خدمتش بود من را صدا کرد داخل. وقتی که وارد شدم و صورت خیس از عرقش را دیدم حس کردم یه اتفاقی افتاده ولی در دورترین نقاط ذهنم هم تصورش را نمیتونستم بکنم که این اتفاق چی بوده. ازم پرسید وقتی اینجا نگهبانی میدادی کسی غیر از من وارد اسلحه خانه شده یا نه که گفتم نه جناب سروان. بعد ازم خواست کمکش کنم کل اسلحه‌هایی که کنار دیوار چیده بود را بشماره. بعد از تموم کردن شمارش فهمیدم که چه بلایی سرمون اومده. یکی از اسلحه‌های گروهان کم بود و این یعنی از من که نگهبان اسلحه خانه بودم تا فرمانده پادگان پاشون گیر بود. با اینکه مطمین بودم که از وقتی پستم شروع شده بود یک ثانیه هم ترک پست نکرده بودم ولی ترس عجیبی از عواقب این اتفاق و تبعات بعدیش وجودم را گرفته بود. ازم خواست که به چادر فرماندهی در بالای تپه برم و خبر را به فرمانده گروهان بدم. من هم بدو بدو خودم را به چادر فرماندهی رسوندم و فرمانده گروهان که با بقیه فرماندهان روی تختی در چادر فرماندهی نشسته بودن و چایی میخوردن با دیدن من اشاره کرد بیرون چادر منتظر باشم. بعد از چند دقیقه اومد و بعد از ادای احترام گفتم جناب سروان فلانی خواسته محرمانه بهتون بگم که یکی از اسلحه‌های گروهان کمه و قادر به پیدا کردنش در اسلحه خانه نیست. ازم تشکر کرد و گفت برگرد و به گروهان بگو جلوی اسلحه خانه به خط بشن تا من بیام ولی هیچ اشاره‌ای به دلیل به خط شدن نکنید و فقط بگید فلانی گفته کل گرواهن جلوی اسلحه خانه آماده باش کامل باشن. در راه برگشتن به محل گروهان رفتم و به ارشد گفتم فلانی گفته کل گروهان جلوی اسلحه خانه آماده باش باشن. وقتی علت را پرسید گفتم نمیدونم فقط بگو هر چه سریعتر بچه‌ها آماده بشن و بیارشون اونجا.

من هم به محل پستم برگشتم غافل از اینکه این روز تمام شدنی نبود و ساعت‌های پیش رو آبستن حوادث بسیاری بود …

روزنوشت هفدهم – ماجراجویی‌های فرانسوی

احتمالن همه شما در مورد اتفاقاتی که در مذاکرات هفته پیش در ژنو رخ داد و مخالفت وزیر خارجه فرانسه با امضای توافق‌نامه بین گروه ۵ + ۱ با ایران شد، هستید. سیاست‌های راست گرایانه دولت فرانسه در یک سال گذشته که از اعزام نیروهای نظامی فرانسوی به مالی برای مقابله به گروه‌های اسلامگرای مخالف دولت مرکزی اون کشور شروع شد تا حمایت همه جانبه از حمله نظامی به سوریه که توسط دولت سوسیالیست فرانسوا اولاند دنبال میشوند عمدتن با هدف تامین خوراک تبلیغاتی داخلی برای فرانسویانی هست که خصوصن از سیاست‌های اقتصادی دولت راضی نیستند به نحویکه نظرسنجی‌های انجام شده در یک سال گذشته حاکی از محبوبیت بسیار پایین ریس جمهور این کشور هستند. به نحویکه در ماه سپتامبر گذشته میزان محبوبیت وی به پایین‌ترین سطح خود یعنی ۲۳٪ رسید که تنها اندکی از رکورد پایین‌ترین محبوبیت روسای جمهوری فرانسه (۲۲٪) است که برای فرانسوا میتران دیگر رییس جمهور سوسیالیست این کشور در سال ۱۹۹۱ ثبت شده است.

اما در مورد برخورد فرانسه با پرونده هسته‌ای ایران به نظرم موضوع تنها محدود به جلب نظر رای دهندگان داخلی نیست و بخشی همانطور که امیر پایور در گزارش بی بی سی هم بهش اشاره میکنه در جهت جلب توجه کشورهای عرب خلیج فارس برای توسعه مناسبات اقتصادی و امنیتی هست. البته به طور مشخص در مورد صنعت حمل و نقل هوایی که در گزارش بهش اشاره میشه به نظرم خیلی مصداق نداره چرا که تصمیمات مرتبط با ناوگان شرکتهای هواپیمایی تابع پارامترهای پیچیده‌ای هست و مثلن با حمایت یا عدم حمایت پاریس از توافق‌نامه هسته‌ای با تهران دست‌خوش تغییر قرار نخواهد گرفت. ولی به نظر من موضوعی که بیشتر برای فرانسه اهمیت داره جلوگیری از ورود آمریکا به بازار ایران خصوصن حوزه انرژیه. چرا که در سی و اندی سال گذشته به سبب روابط خوب فرانسه با ایران بعد از انقلاب این کشور توانسته در غیاب آمریکا قراردادهای عظیمی را با ایران ببنده و سود کلانی را به جیب بزنه. به عنوان مثال شرکت فرانسوی توتال برای سال‌های متمادی بزرگترین پیمانکار توسعه طرح‌های نفت و گاز کشور بوده و حتی در زمانیکه در سال ۱۹۹۶ ایالات متحده قوانین سخت گیرانه‌تری برای تحریم علیه ایران تصویب کرد با لابی دولت فرانسه شرکت توتال از این تحریم‌ها معاف شد و تنها در سال ۲۰۱۰ با رفتن پرونده ایران به شورای امنیت و تحریم‌های اتحادیه اروپا بود که توتال ناچار به ترک ایران شد. در کنار اون شرکت تالس هم که تاسیسات راداری کنترل فضای کشور را فروخته در نبودن رقیب قدرتمندش یعنی ریتیون آمریکا تونست سیستم نصفه نیمه‌ای را با قیمت کلان به ایران بفروشه. یا در بخش نرم‌افزار هم شرکت‌های فرانسوی در زمانیکه تحریم‌های بین‌المللی اجازه حضور شرکت‌های آمریکایی را در بازار ایران نمیداد قرارداد توسعه و طراحی سیستمی برای سازمان تامین اجتماعی و همچنین نظام یکپارچه مالیاتی کشور را بستند.

بنابراین بیراه نیست اگر تصور کنیم بخشی از دلخوری فرانسه از شرایط فعلی عادی شدن روابط با ایالات متحده و به تبع اون باز شدن بازار ایران به روی شرکت‌های چند ملیتیه که یقینن منافع فرانسه را در ایران به خطر خواهند انداخت.

روزنوشت شانزدهم – عصرهای صفر یک

یکی از زیباترین خاطرات دورانی که در صفر یک بودیم عصرها بود که با در اختیار خودمون بودیم. به غیر از یه عده بچه‌هایی که از قبل از سربازی با هم دوست بودن و خیلی شانس آورده بودن و با هم یکجا افتاده بودن و از همون اول گروه خودشون را داشتن بقیه گروه‌ها چند روزی طول کشید تا شکل بگیرن ولی بعدش یواش یواش گروه‌های مختلفی شکل گرفتن که بر و بچی که علایق مشترکی داشتن دور هم جمع میشدن و در مورد موضوعات مختلف صحبت میکردن. من و مرتضی [صالحی] و محسن و چند تا دیگه از بچه‌ها که بعد از اون دوران هرگز دیده ندیدمشون و اسمشون را فراموش کردم عصرها لیوانهامون را پر چایی میکردیم و پشت گروهان مینشستیم و ساعت‌ها در مورد چیزهای مختلف حرف میزدیم به نحویکه گذر زمان را حس نمیکردیم و یه دفعه به خودمون میومدیم و میدیدیم وقت نمازه و از اونجاییکه رفتن به نماز اجباری بود ولی بیشتر مواقع خیلی سخت نمیگرفتن و مسیولیت حضور غیاب با نگهبان وقت بود که اونهم خیلی وقتها جدی نمیگرفت ما که اهل نماز نبودیم سعی میکردیم یه جایی خودمون را قایم کنیم تا یه وقت افسر نگهبان متوجه نشه که اگر می‌فهمید کلی باید جواب پس میدادیم. یادمه یه بار فرمانده گروهان که افسر کشیک بود سرزده اومد تو گروهان و دید که یه عده پشت گروهان و یه عده رو تختهاشون ولون که بعد هممون را به خط کرد و داد دست ارشد که ببره برای نماز.

یکی دیگه از خاطرات زیبایی که از عصرهای صفر یک دارم غروبهای زیبای اونجا بود که خصوصن در محوطه میدان صبحگاه که فضای باز و بزرگی بود میشد زیباترین صحنه‌های غروب آفتاب و آسمان رنگارنگ رو دید که واقعن خاطره انگیز بود و هرگز نمیتونم اون لحظات زیبا رو که با بچه‌ها مینشستیم کف زمین و به غروب آفتاب نگاه میکردیم را فراموش کنم. نمیشه در مورد عصرهای صفر یک صحبت کرد و یادی از تریای اونجا نکرد. تریا که یه مغازه کوچیک بود که خوراکی و چایی میفروخت مامنی بود که بعد از یک روز سخت و طاقت فرسا به اونجا پناه میبردیم و کیک و چایی یا بستنی چیزی میخوردیم و خصوصن در روزهایی که غذا قابل خوردن نبود تنها محلی بود که میتونستی کیک یا بیسکویت بخری و خودت را سیر کنی.

روزنوشت پانزدهم – سوختهای جایگزین

ارایه‌ خانم دکتر معظمی در کنفرانس تد تهران را نگاه میکردم و وقتی شوق ایشون را در ارایشون و در عین حال نگرانیشون بابت فرصتی که داره به راحتی از دست میره را در چهرشون دیدم دلم نیومد چیزی در موردش ننویسم.

موضوع انرژیهای جایگزین امروزه یکی از موضوعات بسیار مورد علاقه پژوهشگران در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی است. جهت اطلاع ان دسته از خوانندگانی که با این حوزه آشنایی ندارن اینکه موضوع مورد بررسی در این حوزه یافتن انرژی‌های دیگری هست که بتونه جایگزین سوختهای فسیلی در زندگی بشر بشه. دلیل این امر هم در وهله اول پایان پذیری سوخت‌های فسیلیه که در آینده‌های نه چندان دور پایان خواهند یافت و دلیل دوم که اگر مهم‌تر از دلیل اول نباشه کم اهمیت‌تر از اون نیست موضوع آلودگی‌های زیست محیطی هست که مصرف سوخت‌های فسیلی از خودشون به چا میگذارن. در میان صنایع مختلفی که سرمایه‌گذاری‌های کلانی برای توسعه انرژی‌های جایگزین انجام دادن نظیر استفاده از توربین‌های بادی و سلول‌های خورشیدی برای تولید برق، صنعت حمل و نقل هوایی هم به دو دلیل عمده با جدیت به دنبال یافتن سوخت‌های جایگزینی هست که بتونه جایگزین بنزین در این صنعت بشه. دلیل اول قیمت‌های بسیار بالای سوخت هست که خصوصن در دهه اخیر رشد نجومی داشته و باعث شده که هزینه‌ سوخت بزرگترین سهم از هزینه‌های جاری شرکت‌های هواپیمایی را به خودش اختصاص بده به نحویکه امروزه هزینه‌های انجام شده بابت تامین سوخت‌ این شرکتها چیزی در حدود ۴۰٪ درآمد یک شرکت هواپیمایی را می‌بلعند. به این موضوع باید اهداف بسیار سختگیرانه صنعت برای کاهش گازهای گلخانه‌ای که توسط حمل و نقل هوایی ایجاد می‌شوند را هم اضافه کنم. مطابق سیاست‌های مصوب درون صنعت حمل و نقل هوایی این صنعت باید تا سال ۲۰۲۰ به سطح رشد صفر تولید کربن، کاهش سطح آلاینده‌ها به میزان متوسط سالیانه ۱/۵٪ تا این سال و نصف کردن کل آلاینده‌ها در مقایسه با سال ۲۰۰۵ تا سال ۲۰۵۰ میلادی، دست یابد. البته اخیرن اتحادیه اروپا قوانین ناظر بر قیمت گذاری آلاینده‌ها را که در مورد سایر صنایع اعمال میشد به صنعت حمل و نقل هوایی نیز گسترش داد که میرفت که یک جنگ تجاری بین‌المللی را خصوصن از جانب چین و ایالات متحده علیه اروپا آغاز نماید که با ارجاع موضوع به ایکایو به منظور یافتن راهکاری جامع اتحادیه اروپا فعلن شرکت‌های هواپیمایی خارجی را از این قوانین مستثنی نموده است.

این مقدمه نسبتن طولانی رو گفتم که برسم به اینکه چرا در مورد سوخت‌های جایگزین مینویسم. اگر شنیده باشید فوریه امسال (بهمن ۹۱) برای اولین بار در ایران دانشگاه امیر کبیر میزبان یه نشست TED بود. اخیرن شروع کردم این ارایه‌ها را ببینم. تا بحال از دو تا ارایه خیلی خوشم اومد که ارایه بهرام عظیمی (طراح انیمیشین‌های پلیس) و دیگری ارایه خانم دکتر نسرین معظمی با این عنوان که: «با ۱۰ هکتار میکرو آلگ (ریز جلبک) چکار میتونیم بکنیم؟». خانم معظمی در این ارایه به نتایج تحقیقی در مورد استفاده از میکرو آلگ برای تولید سوخت اشاره میکنه که بیش از ۱۴ سال وقت صرفش شده و مرحله مطالعات آزمایشگاهی را پشت سر گذاشته و با حمایت دولت و یک سرمایه گذار خصوصی وارد چرخه تولید تجاری شده. اونطوری که ایشون در صحبتش اشاره میکنه این روش تولید که به لحاظ نیازمندی‌های زیست محیطی تنها در برخی نقاط جهان قابل دست‌یابی می‌باشد و که منطقه جنوب ایران و سواحل خلیج فارس بهترین مکان برای عملیاتی کردن آن میباشد. ارقامی که در ارایه ایشون ذکر میشن بیانگر پتانسیل بالقوه‌ای هستن که میتونه جایگاه ایران را در معادلات انرژی بین‌المللی به نحو چشمگیری تغییر بده. جزییات طرح را میذارم که از زبان خودشون در ارایشون بشنوید:

نکته‌ای که میخوام بهش اشاره کنم اینه که ایشون متخصصی هستن که نزدیک ۲ دهه روی این موضوع تحقیق کرده و اعداد و ارقامش از جنس آمارهای رییس جمهور سابق نیست که پشتوانه علمی نداشته باشه و قطعن برای هر اسلایدی که ارایه کردن کلی تحقیق مفصل وجود داره، و لذا وقتی که میگن تنها فاز اول پروژه که ۱۰۰۰ هکتار جزیره دانایی که توسط دولت به این پروژه اختصاص یافته را شامل میشه قادره به اندازه کل مصرف بنزین و گازوییل کشور سوخت جایگزین تولید کنه، جای این سوال جدی باقی میمونه که آیا سرمایه‌گذاری در چنین طرحی منافع ملی کشور را بیشتر تامین میکنه یا توسعه انرژی هسته‌ای در کشور.

نکته دیگری که جا داره بهش اشاره کنم تامین منابع مالی برای پروژه و بازاریابی محصولات آینده چنین طرحی هست. همونطوری که گفتم صنعت حمل و نقل هوایی و شرکت‌های هواپیمایی بزرگ به طور خاص شروع به حمایت از طرح‌های تحقیقاتی در این زمینه کرده‌اند. چرا که هزینه بالای تولید این سوخت در ابتدای چرخه به دلیل هزینه‌های بالای تحقیق و توسعه و سطح پایین تولید در ابتدای راه توجیه اقتصادی برای سرمایه‌گذاران بخش خصوصی را فراهم نمیکنه. به عنوان مثال شرکت بریتیش ایرویز با شرکتی که قراره زباله‌های شهری را به ۵۰.۰۰۰ تن سوخت هواپیما در سال تبدیل کنه وارد مذاکره شده و خرید کل تولید این شرکت در ۱۰ سال آینده را به مبلغ بیش از ۵۰۰ میلیون دلار تعهد نموده است. هر چند سوخت تولیدی در این فاز تنها ۲٪ کل سوخت مصرفی این شرکت در سال خواهد بود ولی بریتیش ایرویز با سرمایه‌گذاری در آن امیدوار است که با گسترش این طرح در آینده بتواند میزان بیشتری از سوخت مورد نیاز خود را از این طریق تامین نماید. در حالیکه شرکت ایرفرانس در پروژه‌ای مشابه برای تبدیل ذباله‌های جنگلی به سوخت هواپیما سرمایه گذاری کرده، لوفتانزا و یونایتد ایرلاینز تمرکز خودشون را بر روشی مشابه پروژه دکتر معظمی یعنی بدست آوردن سوخت از ریز جلبک‌ها قرار داده‌اند که در آن لوفتانزا در یک شرکت استرالیایی و یونایتد در پروژه‌ای در کالیفرنیا سرمایه‌گذاری نموده است.

هر چند در ارایه دکتر معظمی اشاره‌ای به میزان سوخت هواپیمای قابل دسترسی از این پروژه نشد ولی ابعاد طرح و پتانسیل توسعه آینده، برای بسیاری از شرکت‌های هواپیمایی تجاری جهانی جذاب بوده و امکان پیدا نمودن شریک سرمایه‌گذاری یا تعهد خرید محصولات شرکت در آینده امری دور از ذهن نمیباشد. اما متاسفانه تحریم‌های بین‌المللی ناشی از برنامه اتمی ایران باعث شده پروژه‌ای که میتواند نام ایران را کنار استرالیا و ایالات متحده به عنوان تنها دارندگان این فناوری قرار دهد، غایب بزرگ مراودات بین‌المللی در این حوزه باشد. به عنوان نمونه در صفحه‌ای که انجمن اقتصاد جهانی برای معرفی طرح‌های در حال اجرا در این حوزه دارد، علی‌رغم مطالعات ۱۴ ساله‌ای که در این زمینه انجام شده و رسیدن به مرحله تولید تجاری هیچ نامی از این پروژه برده نشده است. در حالیکه طرحی که در قطر سال ۲۰۱۰ شروع شده و هنوز در مرحله مطالعات آزمایشگاهی می‌باشد در این صفحه معرفی شده است.

روزنوشت چهاردهم – روزهای صفر یک

از روز شنبه کلاس‌های تیوری و تمرین رژه شروع شد. در کنار تمام اصول و تاکتیک‌های رزمی که در طی مدت حضورمون در دوران آموزشی فراگرفتیم می‌بایستی نحوه صحیح رژه رفتن را هم یاد می‌گرفتیم. معمولن صبح‌ها کلاس داشتیم و بعد از ظهر ها تمرین رژه. که خوب این هم تصادفی نبود و تمرین رژه عصر بود چون صبح‌ها هوا خنک بود و بنا بر این نبود که برنامه آموزشی مطابق رفاه دانشجوها باشه. لازمه این رو بگم که در دوران دوماهه آموزشی ما رو به عنوان دانشجو خطاب میکردن چرا که در واقع دانشجویان دوران افسری بودیم. چیزی که در مورد ارتش دوست داشتم و دارم نظم و انضباطیه که در کل مجموعه برقراره و حتی کوچکترین کارها هم باید تمام مطابق اصول برنامه‌ریزی شده انجام بشن چرا که اگر غیر از این باشه در هنگام انجام عملیات واقعی کنترل و فرماندهی این تعداد بیشمار انسانها از واحدهای مختلف عملن کاری غیر ممکن خواهد بود. لذا از روزی که وارد ارتش میشی تمرین میکنی که اولن گوش به فرمان مافوقت باشی و دوم اینکه همه چیز را با دقت و ضرافت خاصی انجام بدی. از آنکادر کردن تخت بلافاصله بعد از خروج از اون گرفته تا انضباط ظاهری و حتی نحوه راه رفتن. دلیل اینکه این همه روی آموزش رژه هم تاکید میشه دقیقن همین موضوعه که هماهنگی اعضای گروهان در ضرباهنگ حرکتشون را و نظم و انضباط ظاهریشون را تمرین کنن و به صورت مداوم این آمادگی خودشون را برای فرماندهان ارشد به نمایش بذارن.

توی این هفته بود که پستهای سازمانی یکی یکی مشخص میشد. منشی گروهان یه پسره بود به اسم پژمان خلج زاده. از اونجاییکه تهیه لیست حضور غیاب، تنظیم برگه نگهبانی و از همه مهم‌تر برگه‌های مرخصی به عهده منشی گروهان بود پست کلیدی بود و معمولن منشی‌ها برای دوستهاشون در این موردها خیلی پارتی بازی میکردن. اون موقع پژمان فقط برام منشی گروهان بود وارتباط خاصی باهاش نداشتم ولی در ماه‌های آینده ما با هم هم‌سفر شدیم و تا آخرین روز سربازی با هم بودیم و امروز پژمان بدون اغراق یکی از بهترین و نزدیک‌ترین دوستان زندگی منه. چند نفر دیگه مسیول تقسیم غذا شدن که اونهم برای خودش پست حساسی بود چرا که علاوه بر اینکه سهمیه غذای دوستانشون را بیشتر میدادن معمولن از رژه و خیلی دیگه از فعالیت‌های گروهان معاف بودن.

روزنوشت سیزدهم – روزهای صفر یک

شب اول در آسایشگاه حس عجیبی داشت. هیچ کس را نمیشناختم و از اونجاییکه بعد از خاموشی همه باید میخوابیدن ناچار رفتیم توی تخت ولی هیچ کس خوابش نمیبرد. یه عده شلوغ میکردن و یه عده هم مثل من که هنوز گیج بودیم در سکوت روی تخت دراز کشیده بودیم. تختها دو طبقه بودن و من طبقه اول را برداشتم و یه پسر دیگه‌ای که فکر کنم اسمش مرتضی بود و اهل سنندج بود طبقه دوم را برداشت. خیلی پسر آروم و تمیزی بود. علت اینکه روی تمیزی تاکید میکنم اینه که در اون دوران آدمهای مختلفی را دیدم که علی‌رغم اینکه تحصیلات دانشگاهی داشتن و سرباز سفر نبودن ولی به نظافت شخصی اهمیت نمیدادن و باید فرمانده گروهان بهشون تذکر میداد که مثلن جورابشون را بشورن یا حموم برن!!

یادمه که اوایل شب هم به بهانه عدم پیروی از خاموشی و حرف زدن بعد از خاموشی اون گروهبانه که در موردش تو نوشته قبلی نوشتم چند باری مانورمون داد. اون شب بالاخره گذت و صبح فردا که اولین روزی بود که توی پادگان از خواب بیدار میشدیم با اعلان نگهبان قبل از ساعت ۶ صبح بیدار شدیم و بعد از شستشوی صورت رفتیم برای صبحانه و برگشتیم و لباس پوشیدیم و آماده به خط شدیم جلوی گروهان تا فرمانده بیاد. اون روز هم تقریبن شبیه روز قبل گذشت و اتفاق جدیدی نیافتاد جز اینکه از همین روز اول میتونستی ببینی که یه عده‌ای کلن امور را به بیخیالی میگذروندن و اصلن براشون مهم نبود که توی یه گروه هست و اشتباه اونها باعث تنبیه بقیه میشه. در کنار اینها عده‌ای هم بودن که سعی میکردن راه‌های برای در رفتن از زیر کارها پیدا کنن موضوعی که خصوصن در هفته‌ بعد به طرز بارزی به چشم میومد. آخر هفته چون هفته اولی بود که اونجا بودیم اجازه نداشتیم پادگان را ترک کنیم و باید در گروهان میموندیم. جمعه که در اختیار خودمون بودیم فرصت خوبی بود که با بچه‌ها دور هم بشینیم و با صحبت کردن و آشنا شدن با همدیگه از فشار عصبی که رومون بود کم کنیم. با توجه به آنچه در دو روز گذشته دیده بودیم میدونستیم که هفته سختی پیش رو داریم و یه جورایی هر قدر به انتهای روز نزدیک میشدیم میزان استرسمون از بابت اینکه هفته آینده چگونه خواهد بود بیشتر میشد و این رو میشد در تک تک بچه‌های گروهان دید.