روزنوشت سی‌ام – روز آخر

این سی‌امین پستی هست که دارم در واپسین دقایق آخرین روز از نوامبر مینویسم. از روز سوم یا چهارم نوامبر که با ایده نوامبر نویسی آشنا شدم و تصمیم گرفتم که من هم هر روز یک پست بنویسم تا امروز با اینکه از نظر زمانی تنها بیست و شش روز گذشته ولی برای من به شخصه خیلی طولانی‌تر به نظر میاد چرا که در طی این مدت برای نوشتن بخشی از نوشته‌های روزانه که خاطرات سربازی بود مجبور بودم به خاطرات بیش از ۱۰ سال قبل برگردم و حافظه‌ام را برای پیدا کردنشون جستجو کنم. با این حال الان که به مسیری که اومدم نگاه میکنم خوشحالم که با همه اتفاقاتی که در این مسیر روی داد پایبند به عهدی که با خودم بستم باقی بمانم و هرچند در مواردی ناخواسته از برنامه عقب افتادم ولی در روزهای بعد این عقب افتادگی را با نوشتن ۲ پست روزانه به جای بک پست جبران کردم و الان دارم در روز سی‌ام سی‌امین نوشته‌ام را آماده میکنم. امروز با پایان روزنوشت‌های نوامبر خاطرات دوره اولی سربازی که شامل دوره‌های آموزشی تهران و شیراز بود به پایان میرسه و در مورد ۱۶ ماه زنجان که پر از از خاطرات تلخ و شیرینه شاید در موقعیتی دیگر نوشتم. اما آخرین بخش از خاطرات سربازی:

گفته بودم که بعد از ترخیص از شیراز نزدیک ۲ هفته مرخصی بین دوره داشتیم و در اواخر مهرماه باید خودمون را به ستاد لشکر در قزوین معرفی میکردیم. به همراه بقیه دوستانی که از شیراز با هم به لشکر ۱۶ افتاده بودیم به قزوین رفتیم. اونجا چند روزی در ستاد لشکر منتظر بودیم تا فرمانده لشکر دستور تقسیم ما را صادر کنه که با توجه به اینکه هوا رو به سردی میرفت و سالنی هم که برای محل اقامت ما در نظر گرفته بودند وسایل گرمایشی کافی نداشت خیلی وضعیت مساعدی نبود. نهایتن یک روز گفتن که امروز ساعت فلان باید در دفتر فرماندهی باشید برای تقسیم. اونجا فرمانده لشکر ضمن خوشامدگویی و تعارفات معمول بر اساس نیاز واحدهای مختلف شروع کرد به تقسیم افسران وظیفه به واحدهای مختلف لشکر که هر کدومشون در یک شهر بودند از قزوین گرفته تا همدان و زنجان و … کسانی که توی اتاق بودن یکی یکی تقسیم شدن به واحدهای مختلف و گروه ما که از شیراز با هم به اونجا رفته بودیم تمام تلاشمون این بود که تا اونجایی که ممکنه کنار هم باشیم تا در یک پکیج باشیم و همه به یک جا بریم. تقریبن همه تقسیم شدن و ۷-۸ نفر باقی مونده بودیم و به صورت کاملن شانسی گروه ۵ نفره ما که خیلی دوست داشتیم با هم یکجا بیافتیم به یکی از واحدهای لشکر در زنجان اختصاص داده شدیم که باید قریب ۱۵-۱۶ ماه آینده را در آن محل طی میکردیم. از اونجا به زنجان رفتیم و در یک روز سرد آبان ماه وارد زنجان شدیم و از اونجا مستقیم به محل تیپ رفتیم و خودمون را معرفی کردیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>