روزنوشت بیست و هشتم – خداحافظ شیراز

کتاب دنیای سوفی رو به آخر میرفت و به همین منوال دوران ما در مرکز آموزش زرهی شیراز و باید کم کم بار و بندیل را می‌بستیم و آماده عزیمت به نقطه بعدی میشدیم. روزهای آخر در شیراز بیشتر به آماده شدن برای امتحان پایان دوره و آخرین گشت و گذارها در شهر و خرید سوغاتی میگذشت. بالاخره روز موعود فرا رسید و برگه‌های ترخیص از مرکز اومد و مشخص شد که چه روزی دوره ما تموم میشه و چه تاریخی باید خودمون را به واحدهای جدید معرفی کنیم. ۷-۸ نفر از اون جمع ۱۵ نفره‌ای که از تهران با هم رفته بودیم شیراز به لشکر ۱۶ زرهی ارتش داده شده بودیم و از اونجاییکه ستاد این لشکر در قزوین بود باید خودمون را در تاریخ معینی به ستاد لشکر معرفی میکردیم تا از اونجا به یکی از واحدها / تیپ‌های لشکر اختصاص داده بشیم.

شب آخر همه در حال شادی و پایکوبی بودند در عین حالیکه با هر کسی که صحبت میکری ته دلش از اینکه از فردا دیگه با این بچه‌ها نیست اندوهگین بود. صبح فردا مثل دفعه قبل کل وسایلمون را داخل کیسه سربازی ریختیم و راهی ترمینال شدیم تا برای اولین اتوبوس به سمت تهران بلیط بگیریم. از مسیر برگشت از شیراز تا تهران خیلی چیزی یادم نیست چرا که برای اولین بار که بیش از ۲ ماه از خانه و خانواده دور بودم داشتم برمیگشتم خونه و خیلی اشتیاق رسیدن به تهران را داشتم. بعد از برگشتن به تهران یه ده دوازده روزی مرخصی بین دوره داشتیم که توی اون مدت تا جاییکه میتونستم از غذاهای مامانم لذت بردم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>