روزنوشت بیست و هفتم – شب‌های شیراز

از اونجاییکه ما ماه‌های تیر و مرداد و نیمی از شهریور را شیراز بودیم که دو ماه اول خصوصن در طی روز هوا خیلی گرم بود ولی غروب‌ها که آفتاب پایین میرفت باد ملایمی میوزید که هوای دلنشینی ایجاد میکرد خصوصن اینکه شهر کلن فضای سبز زیاد داره و از هر کوچه و خیابانی که رد میشی درختهای بسیاری در خیابان و خانه‌ها هست که خودش در تلطیف هوا نقش بسزایی داره. عصرهایی که به مرخصی روزانه نمیرفتیم و در پادگان بودیم بعضی اوقات تنها و اکثرن با بقیه دوستان یه گوشه دنجی یا زیر درختای نارنج یا دیگر فضاهای سبز پیدا میکردیم و دور هم جمع میشدیم. از اونجاییکه تقریبن تمام پست‌های کلیدی گروهان در اختیار یکی از بچه‌های گروه ماه بود که از تهران با هم آمده بودیم شیراز لذا مزیت‌هایی داشتیم که مثلن تقریبن هر روز اگر میخواستیم میتونستیم بریم مرخصی، یا اون موردی که یکبار حتی موفق شدیم ۴-۵ نفری پنج‌شنبه شب را بیرون پادگان بمونیم در صورتیکه این مجوز فقط برای ساکنان شیراز بود و هیچ کس دیگه‌ای اجازه نداشت شب را خارج از پادگان بمونه. یکی از مواردیکه گروه ما خیلی ازش نفع میبرد این بود که ارشد گروهان یکی از دفعاتی که برای آشپزخانه خربزه اومده بود و عده‌ای از بچه‌ها را برده بود برای ترخیص چند تا از بچه‌ها را صدا کرده بود و کلی از اون خربزه‌ها سر از کمدهای ما در آوردند به نحویکه تا چندین روز در کمد هر کدوم از ما را که باز میکردی چند تا خربزه توش بود.

یکی دیگر از مزیت‌های دوست بودن با ارشد بیدار ماندن بعد از خاموشی بود. من خودم خیلی وقتها تا دیروقت مشغول کتاب خواندن در حیاط بودم و وقتی میامدم بالا همه خواب بودن یا خیلی شب‌ها تازه وقتی همه میخوابیدن ۴-۵ نفری جمع میشدیم کنار تخت مرتضی و فلاکس چایی را که از سر شام پر از آب جوش کرده بودیم میاوردیم و مینشستبم به چایی خوردن و گپ زدن تا پاسی از شب. یکی از این شب‌ها که تا دیروقت بیدار بودیم من که اونجا طبقه بالای تخت دو طبقه میخوابیدم و خیلی وقت‌ها با شتاب میرفتم بالای تخت وقتیکه رسیدم بالای تخت تخته زیری تشک از جاش در اومد و رفت پایین رو سر بهنام که طبقه پایین میخوابید. من عین چی ترسیدم که نکنه بلایی سر بهنام اومده باشه و خوشبختانه تخته بین راه گیر کرده بود به جایی و روش نیافتاده بود. بجه‌هایی که بیدار بودن با شنیدن سر و صدا اومدن ببینن چی شده و از دیدن صحنه تخته افتاده پایین دارن همه ریسه میرن. با سلام و صلوات تخته را سر جاش گذاشتیم و رفتیم که بخوابیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>