روزنوشت بیست و پنجم – روزهای شیراز

دیروز دوباره عقب افتادم و نتونستم بنویسم و دارم نوشته روز بیست و پنجم را در روز بیست و ششم مینویسم.

یکی از زیباترین خاطراتی که از دوران ۲۰ ماهه سربازی در ذهنم حک شده مرخصی‌های روزانه در شیراز هستند. اونجا همانطور که قبلن هم اشاره کردم چون دانشجوی رسته تخصصی بودیم و با ما مثل دانشجویان سال دوم به بالای دانشگاه افسری رفتار میشد آزادی عمل بیشتری داشتیم. از جمله اجازه داشتیم که هر روز مرخصی روزانه بگیریم و بعد از ساعت مشخصی بریم بیرون و قبل از خاموشی برگردیم پادگان. این مرخصی‌های روزانه فرصتی بود برای ما که کلی شیرازگردی کنیم. هر چند تقریبن بعد از هفته اول کمتر پیش میومد که هر روز برم و بیشتر روزها رو در پادگان به گپ و گفت با دوستان یا کتاب خواندن سپری میکردم. در اون مرخصی‌های روزانه بود که هسته‌های دوستی با چند تا از بچه‌ها شکل گرفت و خیلی بهم نزدیک شدیم به نحویکه بعد از اونجا ۱۶ ماه بعد رو هم به طریقی که بعدها دربارش خواهم نوشت با هم یه جا افتادیم. معمولن برناممون این بود که بعد از خروج از پادگان در یکی از محله‌های شیراز مشغول پیاده‌روی میشدیم و مسافت طولانی را در هوای زیبای عصرهای شیراز پیاده میرفتیم. ولی هر جایی که میرفتیم چند تا پاتق مشخص داشتیم که برای شام خودمون را بهشون میرسوندیم. یکی یه قهوه خانه توی بلوار زند نزدیک ارگ کریم‌خان بود که همیشه برای املت و چایی اونجا بودیم. مواقعیکه اطراف ارگ کریم‌خان بودیم حتمن باید از بستنی فروشی پشت ارگ بستنی هم میخریدیم. یه گزینه دیگه که خیلی هم محبوب بود یه مغازه آش فروشی بود که در خیابان زرهی بود که اونجا آش شله قلمکار با مسقطی میخوردیم که به طرز بی نظیری خوشمزه بود و هنوز هم بعد از سال‌ها مزه‌اش را فراموش نکرده‌ام.

یکی دیگه از جاهای شیراز که با مرتضی خیلی پیاده رفتیم بلوار چمران بود که از بالای بلوار تا دانشگاه را پیاده میومدیم و از اونجا هم خودمون رو میرسوندیم به فلکه گاز و سری به بستنی فروشی که نزدیکای اونجا بود و اسمش را فراموش کردم میزدیم. آرامگاه سعدی را یکبار بیشتر نرفتیم ولی چندین بار خصوصن با پژمان به آرامگاه حافظ رفتیم که یکبارش یه شبی بود که موفق شدیم فرمانده را قانع کنیم پنج شنبه شب را به ما مرخصی بده که تا جمعه عصر بیرون پادگان باشیم. چون میخواستیم صبح زود بریم تخت جمشید و اگر شب پادگان بودیم چون تا نزدیک ظهر اجازه خروج نداشتیم نمیرسیدیم. اون شب تا دیروقت حافظیه بودیم، فقط اونهایی که شب حافظیه بودن حسی که شب اونجا بهت دست میده را درک میکنن. جمعه صبح با مینی بوس رفتیم قصرالدشت و از اونجا هم فکر کنم تاکسی گرفتیم تا تخت جمشید که اونهم در نوع خودش تجربه جالبی بود.

2 نظر روی “روزنوشت بیست و پنجم – روزهای شیراز

  1. این نوشته‌ها راجع به شیراز نوستالژیکه. مخصوصا یه چند نفری از فامیل سربازی‌هاشون می‌افتاد زرهی. آخر هفته‌ها مرخصی‌هاشون می رفتیم دنبالشون می‌اومدن خونه ما که یه ناهار خونگی بخورن!

    • من نمیدونستم شما شیرازی هستین. به عنوان کسی که اون دوران را تجربه کرده بهتون میگم که یقینن اون کسانی که برای یه ناهار خونگی دعوتشون میکردین فراتر از حد تصورتون خوشحال میشدن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>