روزنوشت بیست و یکم – در مسیر شیراز

بعد از چند روز مرخصی که بعد از دوره صفر یک داشتیم باید خودمون را به مرکز آموزش زرهی نیروی زمینی در شیراز معرفی می‌کردیم. در دوره ۲ ماهه شیراز همچنان اجازه نداشتیم درجه افسری را روی شانه بچسبانیم چرا که هنوز دانشجو محسوب میشدیم با این تفاوت که این مرحله دیگه سرباز صفر نبودیم. با ۱۲-۱۳ نفر دیگه از بچه‌هایی که از گروهان ما که اونها هم شیراز افتاده بودن قرار گذاشتیم با هم همسفر بشیم. یادم نیست شرکت همسفر بود یا سیر و سفر ولی یادمه که یکی از این اتوبوس‌های دو طبقه بنز بود که اتفاقن تازه به ناوگان حمل و نقل جاده‌ای بین شهری ایران اضافه شده بودند و لذا بسیار نو و شیک بود. کل طبقه اول اتوبوس در اختیار ما بود و از تهران که حرکت کردیم تا شب که دیگه خوابیدیم به گپ و گفت و خنده و شوخی گذشت و اصلن گذر زمان را حس نکردیم. بعد از اینکه همه خوابیدن از اونجاییکه در اتوبوس به سختی خوابم میبره تا مدتها بیدار بودم و از پنجره سیاهی بیکران بیابانهای اطراف را نگاه میکردم که که تا چشم کار میکرد سیاهی بود و سیاهی. هر از گاهی از دوردستها سو سوی چراغهای آبادی یا شهری دیده میشد ولی باز تا مدتها سیاهی مطلق بود. مسحور تاریکی مطلق اطرافم و در سکوت به اتفاقات ۲ ماه گذشته و راهی که اومده بودم و راهی که در پیش رو داشتم فکر میکردم. راهی که هرگز تصورش را هم نمیکردم درش قرار بگیرم. ولی وقتی تجربیات اون دو ماه را با خودم مرور میکردم خوشحال بودم و از تصمیم مبنی بر عدم پذیرش امریه پارس خودرو که منجر به قرار گرفتن در این مسیر شده بود پشیمان نبودم چرا که ناخواسته فرصتی برام پیش اومده بود که تونسته بودم از مانعی عبور کنم که همیشه عبور از اون برام غیر ممکن بود و اون چیزی نبود جز تمرین حضور در جمع و ارتباط برقرار کردن با اطرافیان. از اونجاییکه شخصیتی درونگرا دارم همیشه از گوشه‌ای نشستن و کتاب یا مجله‌ای خواندن یا با ابزارهای الکترونیکی خودم بازی کردن لذت میبردم. این موضوع حتی مواقعیکه به مهمانی جایی میرفتیم هم صادق بود به نحویکه به جای نشستن در جمع و صحبت کردن با اطرافیان اگر کتبخانه‌ای بود کتابی را از میان کتابهای پیدا میکردم و مشغول آن میشدم یا در گوشه‌ای به تماشای تلویزیون مینشستم. این درونگرایی به حدی بود که در طی سالهایی که در دانشگاه بودم در هیچ یک از اردوهای دانشجویی شرکت نکردم و تنها تجربه کارهای گروهیم در دانشگاه محدود به مجله سامانه بود و بعدها فعالیت‌های انجمن. که البته در هر دوی این موارد هم بیشتر در گوشه‌ای بودم و سرگرم انجام کار یا مسیولتی که داشتم و ارتباطاتم در حداقل ممکن. همیشه یکی از کابوس‌های من صحبت کردن در یک جمع بود، عرق سردی تمام بدنم را خیس میکرد، ضربان قلبم به حداکثر ممکن میرسید که گاهی فکر میکردم الان نفرات کناری صدای اون را میشنون و حتی به تته پته میافتادم و نمیتونستم کلماتم را درست ادا کنم و همین خودش بیشتر باعث خودداری از مشارکت در بحث یا حضور در جمع میشد.

حالا برای دو ماه متوالی مجبور شده بودم در بین عده‌ای که اصلن نمیشناختم زندگی کنم، مجبور شده بودم تمرین کنم که وقتی در جمع سوالی ازم میشه با صدای بلند جواب بدم. برای فرار از تنهایی آزاردهنده محیطی که درش بودم ناچار شده بودم پوسته‌ای که اطراف خودم تشکیل داده بودم و اجازه نمیدادم کسی از اون عبور کنه و خودم هم نمیتونستم بیشتر ازیه حدی به دیگران نزدیم بشم را بشکنم و با دیگران ارتباط برقرار کنم. در بحث‌های گروهی شرکت میکردم، هر چند هنوز وقتی مثلن توی کلاس سوالی ازم میشد و میخواستم جواب بدم یا خودم میخواستم موضوعی را مطرح کنم مشکل داشتم ولی حس میکردم که یه چیزی داره در من عوض میشه. چیزی که در دو ماه آینده و بعد ۱۶ ماه بعدش کامل شد. تجربه‌ای که شاید مسیر زندگیم را به طور کامل عوض کرد. نمیدونم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم هوا گرگ و میش بود و اتوبوس داشت از دروازه شیراز وارد شهر میشد. شهری که قرار بود ۲ ماه اینده درش زندگی کنیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>