روزنوشت بیستم – روز موعود

بعد از برگشتن از اردوگاه کمتر از دو هفته توی صفر یک بودیم که اون روزها هم بیشتر به تمرین‌های فشرده رژه برای آمادگی رژه بزرگ روز فارغ‌التحصیلی گذشت که تقریبن صبح و عصر تمرین داشتیم. در کنار تمرینهای رژه باید خودمون را برای امتحان کتبی موضوعات تیوری هم آماده میکردیم. من و عده دیگری از بچه‌ها که باورمون شده بود که تقسیم محل آتی خدمت براساس نمرات امتحان خواهد بود موضوع را خیلی جدی گرفته بودیم و با جدیت درس‌ها را میخوندیم که نمره خوبی کسب کنیم غافل از اینکه نتیجه این امتحان هیچ تاثیری در تقسیم نداره. شب آخری که فرداش قرار بود رژه فارغ التحصیلی باشه و بعدش ترخصی میشدیم آسایشگاه حال و هوای خاصی داشت. کسانیکه تا ۲ ماه قبل اصلن همدیگر را نمیشناختن در طی این ۲ ماه به هم نزدیک شده بودن و حلقه‌های دوستی بینشون محکم شده بود و تصور اینکه از فردا دیگه قرار نیست همدیگر را ببینن براشون خیلی سخت بود. کلی گفتیم و خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم و ارشد و افسر نگهبان هم که میدونستن فردا روز آخره خیلی سخت نمیگرفتن و اجازه داده بودن بچه‌ها در اختیار خودشون باشن.

صبح مثل هر روز بعد از بیدارباش برای صبحانه رفتیم و بعد از برگشتن آماده حرکت به سمت میدان صبحگاه شدیم. مراسم تقریبن طولانی بود و چندین ساعت طول کشید وقتی به گروهان برگشتیم منشی گروهان (پژمان) برگه‌های تقسیم را آورد و یکی یکی اسممون را صدا زد و برگه‌هامون را دستمون داد.  عده خیلی کمی از بچه‌ها مستقیم از اونجا برای ادامه خدمتشون به واحدها اعزام شده بودن. .لی بقیه باید یه دوره دو ماهه تخصصی را در یکی از واحدهای تخصصی نیروی زمینی میگذروندن که بتونن به عنوان افسر ادامه خدمتشون را انجام بدن. بعضی‌ها افتادن واحد پیاده، بعضی توپخانه، بعضی پشتیبانی و ما هم افتادیم زرهی که باید دو ماه آموزش تخصصیمون را در شیراز میگذروندیم. حس عجیبی داشم [داشتیم] چرا که هیچ تصوری از اینکه ۲ ماه آینده و بعدش ۱۶ ماه آینده خدمتمون چگونه خواهد بود و بعد از شیراز کجا خواهیم رفت نداشتیم.

نمیتونم پرونده صفر یک را ببندم و به یک اتفاقی که هنوز هم که یادم میافته خندم میگیره اشاره‌ای نکنم. در یکی از تمرین‌هایی که داشتیم یه شب گروهان ما گروهان آماده بود به این معنی که باید تمام مدت شب را در آماده باش کامل می‌بودیم که هر اتفاقی در پادگان افتاد اولین گروهانی باشیم که برای کمک اعزام میشیم. اون شب رو همه باید با پوتین میخوابیدن و هر زمان که افسر نگهبان اعلام کرد هر کسی باید براساس مسیولیتی که بهش محول شده بود وظیفه‌ای را انجام میداد. آقا اول شب بود و تازه همه رفته بودیم روی تختها دراز کشیده بودیم که یه دفعه افسر نگهبان اومد و آماده زد. حالا هر کسی از یه طریقی سعی میکنه خودش رو به منطقه تعیین شده برسونه که وقتی رسیدیم اونجا دیدیم امین … نیست. وقتی افسر نگهبان رفت تو آسایشگاه دیده بود که امین پوتینها رو در آورده و پتو رو کشیده رو سرش و خوابه. حالا اومده بیرون پوتین به دست و داره تازه کمربند میبنده و یواش یواش پوتین پاش میکنه. ما از یه طرف از خنده داریم میترکیم به قیافه و حرکات امین و از یه طرف حرص میخوریم که سر این کار امین کل زحمتمون به هدر رفته.

به هر حال بعد از گرفتن برگه‌ها وسایلمون را جمع کردیم و همه چیز رو توی کیسه بزرگ سربازی که روز اولی که رسیده بودیم تحویلمون داده بودن ریختیم و از فرمانده و بقیه کادر خداحافظی کردیم و صفر یک را با همه خاطرات تلخ و شیرینش ترک کردیم.

نظر در “روزنوشت بیستم – روز موعود

  1. خوب یادم میاد . هر وقت پدرام می دیدم داشت درس می خوند . پیش خودم میگفتم عجب حالی داره . خیلی جدی گرفته . به هر حال تو سالن تو آسایشگاه تو حیاط لای شمشاد همه جا پدرام بود و کتاب آموزشی .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>