روزنوشت نوزدهم – زنده ماندن در شرایط سخت ۲

چند دقیقه بعد ارشد گروهان را جلوی اسلحه‌ خانه به خط کرد و بچه‌ها هم بیخبر از همه جا غر و لند میزدن که این چه وقته به خط شدنه امروز کم سختی کشیدیم که حالا هم ولمون نمیکنن و … بعد از مدتی فرمانده گروهان اومد. ایست کشیدم و خبر دار دادم. وقتی که رسید اومد جلوی گروهان ایستاد و گفت کی اسلحش رو تحویل نداده؟ بچه‌ها که تازه فهمیده بودن چی شده صداشون در نمیومد. دوباره بلندتر سوالش را تکرار کرد و هیچ جوابی نشنید. اونجا بود که گفت یه نفر اسلحش رو تحویل نداده و امشب تا اون اسلحه پیدا نشه کسی نمیخوابه. بعد هم دستور داد کل گروهان به سمت مسیری که امروز رفته بودیم بره و تمام منطقه را برای پیدا کردنش جستجو کنه. قبل از حرکت برای بار سوم سوالش را تکرار کرد و گفت اگر اون شخص الان بیاد به من بگه حداقل میتونیم جستجو را مشخ‌تر انجام بدیم که باز کسی جوابی نداد. وقتی از جلوی اسلحه خانه گروهان حرکت کردیم هوا کاملن تاریک شده بود. به خط دشت‌بان شروع به حرکت کردیم. توضیح اینکه در آرایش دشت‌بان (زنجیر) گروهان در صفوف ۹ نفره و با فاصله به نحویکه منطقه وسیعی را پوشش بدهند به سمت جلو حرکت میکنن. فرض کنید در اون تاریکی شب باید دشت وسیعی را طی میکردیم و تمام منطقه را وجب به وجب میگشتیم که اگر توی راه جایی افتاده پیداش کنیم. موقعیکه به میدان تیر رسیدیم فکر نیمه‌های شب بود. تمام میدان تیر و مناطق اطرافش را زیر و رو کردیم ولی نبود که نبود. فرمانده اونجا کلی عملیات بهمون داد. از پشین پاشو تا سینه خیز و دو و … بعد اسلحه دار در فرصتی که پیش اومد آهسته بهمون میگفت که این اتفاق میتونه سابقه بیست و اندی سالش در ارتش را خراب کنه و لذا تاکید میکرد که اگر چیزی میدونیم بگیم قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشه. در اونجا فرمانده گروهان با یک روش بسیار زیرکانه موفق شد خیلی‌ها را فیلتر کنه و به سه یا چهار نفر برسه که قطعن کار یکی از اونها بوده. نهایتن خسته و کوفته به سمت چادرها برگشتیم. اون شب فکر نکنم در کل ۲-۳ ساعت بیشتر خوابیدیم و هنوز چشمهامون گرم نشده بود که بیدارباش زدن. روز آخر اردوگاه بود و باید آماده برگشت میشدیم. با اضطراب تمام از اتفاقی که افتاده و تبعاتش با اینکه باید از تموم شدن دوران اردوگاه خوشحال میبودیم ولی هیچکس در اتوبوس شاد نبود و همه در فکر بودن. بعد از برگشتن به پادگان فرمانده دستور لغو تمام مرخصی‌های گروهان تا اطلاع ثانوی را صادر کرد. بعد شروع کرد اون ۳-۴ چهار نفر را باهاشون جدا جدا صحبت کردن. فکر کنم فردای اونروزی که از اردوگاه برگشتیم بود که مشخص شد این دسته گل را کدومشون به آب داده بود. یه پسره بود که واقعن بیخیالتر و بی مسیولیت تر از اون من در عمرم ندیده‌ام. فهمیدیم که آقا موقعیکه از تیراندازی برگشتیم جلوی اسلحه خانه که میرسه تشنش بوده. اسلحش را تکیه میده به دیوار و میره قمقمش را پر میکنه و بر میکرده که میبینه اسلحه نیست. بجای اینکه همونجا اطلاع بده صداش در نمیاد با این امید که کسی نمیفهمه کار اون بوده.

اسلحه دار گروهان کناری وقتیکه اسلحه را اونجا میبینه بر میداره و مستقیم میبره تحویل فرماندش میده اونهم میده به فرمانده ما. یعنی موقعیکه من به چادر فرماندهی رفتم اون از موضوع مطلع بود ولی به روی خودش نیاورد. برآورد ما این بود که برای اینکه اسلحه دار هم در این ماجرا مقصر بود فرمانده برای تنبیهش به اونهم چیزی نگفته بود و هراس و دلهره اون واقعی بود و نه ساختگی.

اگه یادتون باشه روز تقسیم در میدان عشرت‌آباد تهران یکی از دوستان دانشگاه را دیده بودم که افتاد نیروی هوایی و گفتم یادتون باشه یه چیزی بعدن در موردش بگم. روی دوم سوم اردوگاه بودیم و خسته و کوفته و خاک آلود توی میدان تیر داشتیم تمرین میکردیم که دیدیم چند تا اتوبوس نیروی هوایی اومد و نزدیک میدان تیر ایستاد و گروهی با لباس‌های تمیز و آبی رنگ نیروی هوایی پیاده شدن، یکیشون همون دوست من بود که اومدن تیراندازیشون را با کلت انجام دادن و همونجا سوار اتوبوس شدن و رفتن! به همین سادگی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>