روزنوشت هجدهم – زنده ماندن در شرايط سخت

این هجدهمین نوشته من در نوامبره که دارم در روز هجدهم مینویسم و خوشحالم که یه مقدار دیر ولی بالاخره تونستم به روزنویسی برسم.

در کنار آموزش تاکتیکهای رزمی و روش کار با اسلحه و تکنیکهای دفاع و غیره یکی از نکاتی که سربازان در دوران آموزشی باید تجربه کنن تمرین زنده ماندن در شرایط سخته. به همین منظور نیروهای نظامی به صورت منظم مانورهای نظامی برگزار میکنن چرا که در کنار تمرین آمادگی دفاعی این تمرینات موقعیتی برای بالابردن نیروها برای تحمل شرایط سخت جنگیه. به همین دلیل بخشی از برنامه آموزشی دوماهه ما در تهران شامل اردوی صحرایی بود که باید مدتی را در منطقه‌ای خارج از پادگان و در شرایط سخت میموندیم و نحوه زندگی در بیابان در چادر و در شرایط آب و هوایی سخت با جیره غذایی و آب محدود را تمرین میکردیم. دوره اردوگاه ماه در گرمای خرداد ماه تهران بود و خصوصن روزها گرماش به شدت طاقت فرسا بود. اگه یادتون باشه در پستهای قبلی در مورد بی مسیولیتی عده‌ای از هم گروهانیهامون نوشتم و این بی مسیولیتی در اونجا برامون دردسر ساز شد. یکی از روزهایی که از صبح برای تیراندازی به میدان تیر رفته بودیم و خسته و کوفته از راهپیمایی طولانی از محل چادرها تا میدان تیر برگشته بودیم نگهبان اسلحه خانه بودم و در حالیکه همه میرفتن و آبی به سر و رو میزدن و پوتین از پا در میاوردن و خستگی در میکردن من باید مدت دیگری سرپا می ایستادم و نگهبانی میدادم. بیرون اسلحه خانه ایستاده بودم که اسلحه دار که یه ستوان سوم قدیمی بود و سال آخر خدمتش بود من را صدا کرد داخل. وقتی که وارد شدم و صورت خیس از عرقش را دیدم حس کردم یه اتفاقی افتاده ولی در دورترین نقاط ذهنم هم تصورش را نمیتونستم بکنم که این اتفاق چی بوده. ازم پرسید وقتی اینجا نگهبانی میدادی کسی غیر از من وارد اسلحه خانه شده یا نه که گفتم نه جناب سروان. بعد ازم خواست کمکش کنم کل اسلحه‌هایی که کنار دیوار چیده بود را بشماره. بعد از تموم کردن شمارش فهمیدم که چه بلایی سرمون اومده. یکی از اسلحه‌های گروهان کم بود و این یعنی از من که نگهبان اسلحه خانه بودم تا فرمانده پادگان پاشون گیر بود. با اینکه مطمین بودم که از وقتی پستم شروع شده بود یک ثانیه هم ترک پست نکرده بودم ولی ترس عجیبی از عواقب این اتفاق و تبعات بعدیش وجودم را گرفته بود. ازم خواست که به چادر فرماندهی در بالای تپه برم و خبر را به فرمانده گروهان بدم. من هم بدو بدو خودم را به چادر فرماندهی رسوندم و فرمانده گروهان که با بقیه فرماندهان روی تختی در چادر فرماندهی نشسته بودن و چایی میخوردن با دیدن من اشاره کرد بیرون چادر منتظر باشم. بعد از چند دقیقه اومد و بعد از ادای احترام گفتم جناب سروان فلانی خواسته محرمانه بهتون بگم که یکی از اسلحه‌های گروهان کمه و قادر به پیدا کردنش در اسلحه خانه نیست. ازم تشکر کرد و گفت برگرد و به گروهان بگو جلوی اسلحه خانه به خط بشن تا من بیام ولی هیچ اشاره‌ای به دلیل به خط شدن نکنید و فقط بگید فلانی گفته کل گرواهن جلوی اسلحه خانه آماده باش کامل باشن. در راه برگشتن به محل گروهان رفتم و به ارشد گفتم فلانی گفته کل گروهان جلوی اسلحه خانه آماده باش باشن. وقتی علت را پرسید گفتم نمیدونم فقط بگو هر چه سریعتر بچه‌ها آماده بشن و بیارشون اونجا.

من هم به محل پستم برگشتم غافل از اینکه این روز تمام شدنی نبود و ساعت‌های پیش رو آبستن حوادث بسیاری بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>