روزنوشت دهم – ورود به صفر یک

نوشته قبلی رسیدم به زمان ورودوم به مرکز آموزش صفر یک نیروی زمینی ارتش در بزرگراه افسریه.

دژبان ما را از محل دژبانی درب ورود تا محل یگان همراهی کرد و اونجا ما رو تحویل گروهان دادن. در اونجا یه گروهبان سومی بود که بعدها فهمیدیم خودش هم سرباز وظیفه بود. تا قبل از اینکه فرمانده گروهان بیاد این آقای گروهبان یه زهر چشمی از همه ما گرفت که بفهمیم کجا اومدیم و اینکه توی این پادگان آش خوریم و درس و تحصیل و سن و سال هیچ کدوم اینجا اهمیتی نداره و همه سرباز صفر هستیم. توضیح اینکه در زمان سربازی وقتی که در ابتدا وارد ارتش میشی هیچ درجه‌ای نداری و بعد از گذروندن دوره ۲ ماهه آموزشی اولیه براساس تحصیلات درجه میگیری. اگر زیر دیپلم باشی که سرباز صفر میشی، اگر دیپلم باشی گروهبان ۳، فوق دیپلم گروهبان یک، لیسانس ستوان دو، فوق لیسانس و دکترا ستوان یک. توضیح اینکه درجه ستوان یکی بالاترین درجه‌ای هست که یک افسر وظیفه میتونه دریافت کنه و به همین دلیل فوق لیسانس و دکترا هر دو یک درجه مشابه دارن. به همین خاطر در دوران آموزشی ما باید از مقابل هر کسی از گروهبان ۳ گرفته به بالا که میرسیدیم سلام میدادیم و احترام میگذاشتیم. خلاصه این جناب گروهبان وظیفه یه چند صدتایی به ما بشین پاشو و سینه خیز و … داد که به قول خودش عضلاتمون نرم بشه. تا اینکه بالاخره فرمانده گروهان اومد و ضمن خوشامدگویی قوانین و مقررات محیط جدید را برامون توضیح داد. بعدش یه سری هم اون نرمشمون داد تا اینکه بالاخره حدود ساعت ۲ بعدازظهر بود که مرخصمون کرد برای استراحت. حسی که در زمان اون استراحت بعد از ظهر داشتم را هرگز فراموش نمیکنم. حس گیجی از جایی که بودم، کسانی که نمیشناختم و قرار بود ۲ ماه آینده زندگیم را باهاشون بگذرونم، عضلات پایی که از شدت درد فریاد میزدن و گرسنگی. یهو به خودم اومدم و فهمیدم که گرسنمه و باید هر چه زودتر یه چیزی بخورم وگر نه الانه که از حال برم. همون گروهبان کذایی اومد تو گروهان و گفت سوت سوم همه جلوی گروهان به خط شدین آماده حرکت برای ناهار. و این سوت سوم در چند روز آینده و به تعبیری در کل مدت دو ماهی که اونجا بودیم کلی دردسر برامون درست کرد. چرا که از اونجاییکه توی ارتش تشویق ماله یه نفره و تنبیه ماله همه و همیشه یه عده‌ای بودن که همه چیز رو به بیخیالی میگذروندن ما همیشه بابت اونها باید تنبیه میشدیم و یه چند صدتایی بشین پاشو میرفتیم.

به خط شدیم و بعد از چند بار نرمش قبل از غذا آماده حرکت به سمت ناهار خوری. فکر میکردیم که قراره همینطوری بریم ناهار بخوریم که بعد فهمیدیم از صبحگاه که پرچم بالا میره تا شامگاه که پرچم پایین کشیده میشه هیچ چیزی توی پادگان قرار نیست همینطوری انجام بشه و هر چیزی مناسکی داره که باید طی بشه. به خط شدیم و با صف و به فرمان ارشد گروه به سمت ناهارخوری حرکت کردیم. اونجا هم دوباره به خط شدیم و به ترتیب و صف به صف رفتیم داخل. عصر باز ادامه تمرینهای صبح بود تا غروب شد و آزاد باش گرفتیم. البته نه آزاد آزاد چرا که اون گروهبانه که خودش همونجا میموند بعد از رفتن فرمانده هم دست از سر ما بر نمیداشت. ولی بالاخره غروب شده بود و روز اول ما در پادگان رو به پایان میرفت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>