و او دیگر نیست …

882612_10201845224948780_1305708384_o

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را …. تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید …

زمانی که پدر بزرگم فوت کردن ۸ سالم بود و تازه به کلاس سوم دبستان وارد شده بودم. یادمه یکی از اقوام برای یادبود ایشون عکسشون را روی یک تکه سنگ مرمر کنده کاری کرده بود و زیرش این شعر را نوشته بود. اولین باری که شعر را خوندم نفهمیدم معنیش چیه و از اطرافیان می‌پرسیدم که این شعر یعنی چی؟ و بهم میگفتن که آدمهایی مثل پدر بزرگ تو که خیلی انسانهای شریف و دوست داشتنی هستن وقتی که از بینمون میرن نبودنشون به شدت حس میشه و هیچ کس دیگری هم نمیتونه جای خالیشون را پر کنه و این شعر کنایه از اینه که چنین انسانهایی چون انگشت شمارن مدتهای مدیدی باید صبر کرد تا دوباره یکی مثل ایشون را پیدا کرد. این سنگ همیشه روی طاقچه خونه عزیزم بود و هر بار که این نوشته را میخوندم و عکس ایشون را میدیدم یاد این حرف میافتادم. در سالهای بعد که کسانی را که دوست داشتم و خاطرات بسیاری باهاشون داشتم یکی بعد از دیگری از بینمون رفتن مفهموم این شعر را بیشتر حس کردم. اولین باری که غم از دست دادن کسی که با تمام وجود دوستش داشتم تا اعماق وجودم نفوذ کرد ۲ سال پیش بود زمانی که مادر پدرم از دنیا رفت. و از دیروز که خبر فوت عزیزم (مادر مامان) را شنیدم حسی مشابه اون روز دارم. بغضی که گلوم را فشار میده از غصه‌ای که چرا نتونستم در تمام این مدت درخواستشون اجابت کنم و به دیدارشون برم. درخواستی که هر بار باهاشون صحبت میکردیم میپرسیدن که «آقا پس شما کی میای که ببینیمت؟».

از اونجاییکه از ۵ سالگی تا ۱۳-۱۴ سالگی را در خانه‌ای بودیم که ما طبقه اول بودیم و ایشون و پدربزرگم در طبقه دوم، خاطرات بیشماری از اون روزها دارم که الان مثل فیلم سینمایی جلوی چشمم حرکت میکنن. به همین خاطر پر بیراه نگفتم اگر بگم که بخشی از شخصیت هر کدوم از ما متاثر از رفتار ایشون و درس‌هاییه که مستقیم و غیر مستقیم از ایشون آموختیم. ایشون که مانند اسمشون عمری با عزت داشتند توصیه‌ای که همیشه به ما میکردن این بود که «قدر خودتون را بدونید و همیشه یه کاری کنید که سرتونو بتونید در جمع بالا بگیرید و هیچ وقت کاری نکنید که مجبور باشین شرمنده دیگران باشید». در عین اینکه دیسیپلین شدیدی داشتن و در خیلی از موارد در مورد نحوه غذا خوردن و نشستن و حرف زدن بهمون تذکر میدادن ولی در عین حال محبت بی اندازه‌ای هم داشتن. یکی از زیباترین خاطرات تک تک ما نوه‌هاشون این بود که شب بشه و عزیر برامون قصه بگه. و چه حافظه بی نظیری در این مورد داشتن. و این داستان قصه منحصر به دوران کودکی نموند و انقدر ایشون این قصه‌هایی که بعضی هاشون را بارها و بارها شنیده بودیم شیرین و زیبا تعریف میکردن که وقتی که همه ما دیگه دبیرستان هم میرفتیم گاهن از ایشون خواهش میکردیم که بعضی از اون قصه‌ها را تعریف کنن. البته این دوران و سالهای بعد تا این اواخر قصه‌ها جای خودشون را به تعریف خاطرات گذشته داده بودن و ایشون که دنیایی خاطره داشتن که با ریزترین جزییات اونها را به یاد داشتن که هر کدومشون برگی از تاریخ خانواده و بعضن حوادث سیاسی معاصر بود، با اشتیاق این خاطرات را برای ما تعریف میکردن. و البته دعاهای بی پایانشون که برای تک تک نوه‌هاشون و نزدیکانشون دعا میکردن. بارها شده بود که پاسی از شب گذشته بود و بیدار میشدم و میدیدم که ایشون هنوز در رختخواب نشستن و تسبیحشون دستشونه و در حال دعا کردن هستن و وقتی میپرسیدیم که چرا نمیخوابین میگفتن که مثلن فلانی مریضه و باید مثلن ۱۰ دور دیگه صلوات بفرستم. دینم را درست ادا نکردم اگر از دست پخت ایشون یادی نکنم که زبانزد خاص و عام بود و به قول نجف دریابندری عجیب «ذایقه ماجراجویی» داشتن و هر چیزی که در دسترسشون بود به بهترین نحو در آشپزیشون استفاده میشد. ترشی ها مرباها و لواشک‌ها و شیرینی‌ها و … که جای خود. تا اونجاییکه یادمه ایشون روش آشپزیشون و دستور پخت خیلی از غذاهاشون را در دفترچه‌ای با خط خودشون مکتوب کرده بودن که اگر کسی میخواست بهش میدادن بخونه.

از اونجاییکه بخشی از وصیت ایشون به تک تک ما این بود که وقتی که از دنیا رفتن حتمن یادی از پدرشون بکنیم چرا که خیلی به پدرشون افتخار میکردن این یادبود را با مختصری در مورد سابقه خانوادگی ایشون به پایان میبرم:

عزت‌الملوک عضدی قاجار فرزند امیر خان (سیف الدوله پسر) در سال ۱۲۹۴ هجری شمسی در محله خوار ورامین به دنیا آمد. پدر ایشان امیر خان فرزند نورسلطان محمد ميرزا (سيف الدوله پدر) فرزند عضد الدوله از پسران فتحعلى شاه قاجار بودند. مرحوم سیف الدوله پدر که حاکم ملایر بودند در سال ۱۳۰۴ هجری قمری پارک سیفیه را که یکی از قدیمیترین پارک‌های طبیعی غرب کشور است را در زمینی به مساحت ۱۰ هکتار احداث کردند که همچنان یکی از تفریگاه‌های اصلی این شهر محسوب می‌شود. در کنار تاسیس این پارک ایشان بخش عمده دارایی خود را جهت امور خیریه و تاسیس مدرسه و بیمارستان وقف نمود که همچنان از محل این موقوفات برای نگهداری و توسعه این مراکز استفاده می‌شود. مقبره ایشان و سایر اعضای خانواده در کنار این پارک واقع شده و خود یکی از مراکز دیدنی این شهر می‌باشد. چنانچه مایل به مطالعه بیشتر هستید در اینجا می‌توانید اطلاعات مفصلی در این زمینه بخوانید.

5 نظر روی “و او دیگر نیست …

  1. آخرین یادگار کودکی از بین ما رفت . خدا حافظ قصه های کودکی . نارنج و ترنج . سلطان مار . باغ گل زرد . همیشه صدای گرمت ، مهربانیهات ، توجه و اهمیتت در خاطر ما هست . فقط تو می تو نستی تا آخرین لحظه نگران این باشی که آرش و هدی رو پا گشا نکردم . تو به یار و معشوقت رسیدی و ما تنها شدیم . (( تو اونجا با گلای رنگانگی . من اینجا پشت دیوارای سنگی … دلم تنگه ذلم تنگه برایت . نگاهم با نگاهت داشت عادت )) . خداحافظ عزیز عزیز . خداحافظ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>