نوامبرنامه ۴

روز پنجم وقتی وارد پادگان شدم مثل هزاران نفر دیگه‌ای که تازه رسیده بودن جلوی دژبانی نگهمون داشتن. دژبان برای اینکه بهمون یادآوری کنه که کجا هستین یه چند تا دستور دست گرمی نظام جمع بهمون داد. بعد به ترتیب گروهانهایی که قرار بود بریم تفکیک شدیم و هر گروه را به همراه یه دژبان عازم محل گروهان خودمون. نمیدونم تا بحال چقدر به حسی که محیط اطرافتون بهتون میده دقت کردین ولی از زمانی که از در پادگان وارد شدیم علی‌رغم اینکه از نظر زیبایی ظاهری مشکلی وجود نداشت و همه چیز در حد اعلی تمیز بود و جلوی در ورودی و در مسیری که میرفتیم پر بود از گل و درخت و واقعن شبیه یه پارک زیبا بود ولی یه حس عجیبی بود که سینه‌ام را فشار میداد. بعدن که با بقیه دوستان صحبت میکردم متوجه شدم که این حس مشترک بوده و همه اونها هر بار که از مرخصی بر میگردن به محض ورود به پادگان این حس سنگینی محیط را داشتن.

وسط نوشتن این پست بودم که برای شرکت در یه جلسه ارایه در دانشکده مجبور شدم نیمه کاره رهاش کنم و الان که برگشتم دیدم یه تلفن از ایران داشتم. وقتی که زنگ زدم بهم گفتن که عزیز جونم (مادر بزرگم) فوت کردن. الان نمیتونم تیکه‌های ذهنم را به هم بچسبونم و چیزی را که تو ذهن دارم و دوست دارم در مورد ایشون بگم بنویسم. دنیایی یاد و خاطره است و درس‌هایی که بهمون آموختن و اندرزهایی که در گوش تک تک ما (نوه‌هاشون) نجوا کردن. در این مورد بیشتر خواهم نوشت ….

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>