نوامبرنامه ۳

بعد از اون دیدار کذایی با فامیل دور و بعدش نپذیرفتن امریه پارس خودرو با تصور اینکه همه چیز رو براهه مشغول پروژه‌ بازنگری ساختار سازمانی گسترش صنایع ایران خودرو بودم که به همراه دکتر قاسمی و نیلوفر جعفری درگیرش بودم. روزها با سرعت برق و باد میگذشتن و من یه روز که از شرکت برگشتم خونه مامان پاکتی را که پست اون روز آورده بود بهم داد و وقتی بازش کردم دیدم دفترچه اعزام به خدمته و توی صفحه اولش نوشته که صبح روز دوم اردیبهشت ماه خودم را به مرکز اعزام نیرو واقع در میدان عشرت آباد معرفی کنم. از اونجاییکه در ماه‌های قبل فرصتی برای مسافرت و استراحت نداشتم تصمیم گرفتم یه سفر کوتاه برم که برای ۳ روز رفتم شیراز. من که اولین بارم بود که شیراز میرفتم در اون ۳ روز سعی کردم نهایت استفاده را ببرم و تمام جاهای دیدنی شهر را ببینم غافل از اینکه سیر حوادث قرار بود من را برای مدت ۲ ماه به این شهر برگردونه.

بعد از دریافت دفترچه به توصیه فامیل دور باهاش تماس گرفتم و اطلاعاتی که لازم داشت را بهش دادم و اونهم گفت: «وقتی رفتی عشرت آباد بگو میخوام تیمسار فلانی را ببینم. من باهاش صحبت کردم و مشخصات تو رو بهش دادم و حتمن برنامت را ردیف میکنه». صبح دوم اردیبهشت به مرکز اعزام نیروی زمینی در میدان عشرت آباد رفتم. در اونجا ما را در ردیف‌های ۱۲ نفره به خط کردن. وقتی که یه افسر ارشد که ظاهرن از فرماندهان قرارگاه بود اومد بلند شدم و پیشش رفتم و گفتم میخوام تیمسار فلانی را ببینم. طرف هم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت برو بشین سر جات پسرم. گفتم با ایشون هماهنگ شده شما اگر لطف کنید باهاشون تماس بگیرید اسم منو دارن و بهتون میگن. که دوباره گفت برو بشین اگر با ایشون همهنگ شده بود اسم تو الان تو این لیست دست من بود، در اون لحظه بود که فهمیدم عجب کلاه گشادی سرم رفت و فامیل دور رسمن سر کارم گذاشته بود. بعد به صورت رندوم شروع به تقسیم کردن. صفها یکی یکی تقسیم میشدن به نیروهای مختلف، نیروی انتظامی، نیروی هوایی، سپاه و … تا اینکه نوبت به صف ما و چند صف دیگه رسید که گفتن این صفها نیروی زمینی ارتش. یکی از دوستان دانشگاه رو که اونجا دیدم چون امریه داشت فرستادن نیروی هوایی ارتش. به ما گفتن صبح چهارشنبه پنجم اردیبهشت با این لیست وسایل خودتون را به پادگان صفر یک (۰۱) ارتش در بزرگراه افسریه معرفی کنید.

من که هنوز گیج اتفاقاتی بودم که برام افتاده بود صبح پنجم ساعت ۷ صبح وارد مرکز آموزش صفر یک نیروی زمینی ارتش شدم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>