احوالات این روزهای من

حس و حال من این روزها مثل اون پرنده‌ایه که گذاشتنش وسط حیاط خانه و هیچ قفسی هم دورش نیست ولی بالهاش را قیچی کردن و وقتی که آسمان زیبا را میبینه و پرنده‌ها رو میبینه که دارن از بالای سرش پرواز میکنن سعی میکنه بپره ولی هر بار که تلاش میکنه یه کم بلند میشه ولی چون بالی نداره میافته و به زمین سفت میخوره و از درد این ضربه آهی شدید میکشه. شاید اگر شما هم به جای من بودید و قریب به ده سال از زندگی حرفه‌ایتان را در محیط‌های پر جنب و جوش و پروژه‌هایی گذرانده بودید که ددلاین‌های نزدیک داشتند و به طور متوسط باید روزی ۱۲-۱۳ ساعت کار می‌کردید تا به ددلاین‌ها برسید و در مواقعی حتی شب‌هایی را در محیط کار گذرانده بودید که گزارش را صبح فردا آماده ارسال کنید و ناگهان به محیطی وارد میشدید و استادی داشتید با طمانینه بسیار که هیچ عجله‌ای در کارها نداشت و آنطور که خودش نیز می‌گوید اولویت اصلیش آرامش درونی و خانواده است و هیچ چیز نباید آنها را به هم بزند، حال و روز بهتری از من نداشتید. در ابتدای راه تلاش بسیاری کردم که مومنتوم خودم را حفظ کنم و این من باشم که وضعیت را در محیط جدید تغییر می‌دهم و نه محیط که من را در خودش جذب میکنه ولی امروز بعد از قریب چهار سال باید اعتراف کنم که موفق نبوده‌ام که او را با خودم همراه کنم و اینرسی محیط جدید سرعت من را هم گرفت و با خودش تنظیم کرد. و این موضوع چنان در من اثر گذاشته که بر خلاف برنامه قبلی که میخواستم بعد از اتمام دوره دکترا در محیط دانشگاهی باقی بمونم به هیچ وجه حاضر نیستم حتی یک روز هم در دانشگاه باشم و قطعن بعد از اتمام تزم دوباره به صنعت باز خواهم گشت.

این وضعیت اگر چه باعث شده که کارم با سرعتی که دلخواه من هست پیش نره و برخلاف برنامه اولیه‌ام که میخواستم تزم را سه ساله تموم کنم امروز بعد از ۳/۵ سال هنوز تموم نشده و حداقل یک سال دیگه هم راه در پیش هست تا تموم بشه ولی این موقعیت را پیدا کردم که به بعضی کارهایی که دوست دارم بیشتر برسم و از این زاویه شاید نکته مثبتی بوده. فیلم بیشتری دیدم، کتاب بیشتری خوندم، بیشتر نوشتم، دوچرخه‌سواری را شروع کردم ولی مثل اون پرنده اسیره که همه چیز براش فراهمه ولی اختیار نداره که خودش انتخاب کنه و مجبوره که از چیزهایی لذت ببره که بقیه براش دیکته کردن و نه خودش، در انتهای کار انگار هیچ کدوم اینها اون لذتی را که باید بهم نمیدن و دلم میخواد زودتر از این مرحله خارج بشم و به زندگی واقعی برگردم.

این همه غر زدم حالا این رو هم بگم که دیروز بعد از چندین ماه زمستان سرد و بارانی بالاخره هوای سیدنی بسیار عالی و بهاری بود و من و ویدا دوتایی برای اولین بار با هم رفتیم سنتنیال پارک برای دوچرخه سواری و از اونجا هم سینما و فیلم (نه چندان خوب) گتسبی بزرگ را دیدیم  سوای از اینکه با انتظارات خیلی بالا برای دیدن فیلم رفتم و با دیدن فیلمی ضعیف حالم گرفته شد ولی واقعا روز خوبی بود و کلی بهم انرژی داد هر چند که الان که این پست را مینویسم همه عضلات پاهام درد میکنه ولی واقعن لازمش داشتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>