مسافر قطار آسمانی …

I know it is coming, and I do not fear it, because I believe there is nothing on the other side of death to fear

دیروز وقتی که خوراک خوان اخبار را باز کردم اولین عنوانی که در فهرست اخبار بود بیانیه چاز ابرت همسر راجر ابرت منتقد اسطوره‌ای سینما بود. با اینکه حدس میزدم که محتوای خبر خوشایند نیست ولی باز نمیتونستم باور کنم و کل متن را خوندم. ولی متاسفانه خبر درست بود و خوندن اون متن تا به آخر هم چیزی را عوض نکرد. در جدال راجر با سرطان بالاخره سرطان پیروز شده بود و راجر خسته از این جدال طولانی به آرامش ابدی رفته بود. موقع ناهار بود و توی سالن غذاخوری دانشگاه نشسته بودم، وقتی به خودم اومدم حس کردم که صورتم خیسه گویی ابرهای پرباران سیدنی که این روزها هر از چندی چنان ناغافل و بی محابا می‌بارند که گویی روزها باریده‌ بودند، راه گم کرده بودند و از میان آن سالن گذشته بودند و بی آنکه بفهمم تمام صورتم را خیس کرده بودند.

و این در حالی است که تنها روز قبل از آن وی در نوشته‌ای به مناسبت ۴۶ امین سالگرد حضورش در شیکاگو سان تایمز به عنوان منتقد سینمایی اعلام کرد که بنا دارد که فشار کاری نوشتن مداوم در روزنامه را کم کند و برنامه‌های دیگری را پی‌بگیرد. به گفته خودش در طی این سالیان طولانی به طور متوسط هر سال ۲۰۰ نقد فیلم برای سان تایمز نوشته، رقمی که در سال گذشته به ۳۰۶ نقد رسیده بود. این البته منهای پستهای منظمی است که یک یا دو بار در هفته در وبلاگ شخصیش منتشر میکرد. در همین پست آخر بود که برنامه‌هایی که برای آینده داشت را اعلام کرده بود و چه برنامه‌های شگفت انگیزی بودند. از راه‌اندازی مجدد برنامه تلویزیونی نقد فیلم، چاپ جلد دیگری از کتاب نقد کلاسیکهای سینما، تغییرات جدید در وبلاگ و افزودن قابلیتهای جدید و … چه حیف که مستندی که استیو جیمز، استیو زیلیان و مارتین اسکورسیزی درباره‌اش می‌سازند در زمان حیاتش به نتیجه نرسید.

این اولین باریه که از رفتن کسی که او را حتی یکبار در زندگی ندیده بودم چنین اندوهگینم. دلیلش البته روشنه. یادم نیست اولین نقدی که از او خواندم کی بود و برای چه فیلمی ولی از زمانی که دیگر سینما برایم نه یک سرگرمی برای پرکردن زمانهای خالی بلکه یکی از علایق اصلی زندگیم شد که تقریبا فکر میکنم از سالهای آخر دبیرستان و اوایل دانشگاه شروع شد و خصوصن جلسات هفتگی فیلمخانه در شکل گیری آن بی شک تاثیر بسزایی داشت نقدهای منتقدین مختلف را دنبال می‌کردم ولی از زمانی که با راجر آشنا شدم و نوشته‌های او را خواندم دیگر گویی نمیتوانستم نقدهای دیگر را بخوانم. او برای من راهنمایی بود که از دریچه نگاه تیزبینانه‌اش نکات نادیده‌ای در فیلمها را دیدم و آموختم که چگونه فیلم ببینم. در طی این سالهایی از زندگیم که با او و نوشته‌هایش گذشته اغراق نیست اگر بگویم با او بود که سینما را شناختم و اگر امروز اطلاعات اندکی از سینما دارم به لطف نقدهایی است که از او خوانده‌ام. دیروز وقتی با ویدا در مورد این موضوع صحبت میکردیم میگفت که یقینن جای خالی نقدهای او را در زندگیم حس خواهم کرد و من باور دارم که بی شک برای من نیز چنین خواهد بود. یادش همیشه زنده خواهد بود.

این نوشته را با نقل قول همسرش از لحظات آخر او به پایان میبرم.

We were getting ready to go home today for hospice care, when he looked at us, smiled, and passed away. No struggle, no pain, just a quiet, dignified transition

* توضیح اینکه عنوان این نوشته برگفته از بخشی از کتاب راجر هست جایی که به تعبیر ون گوگ که بیماری‌ها را وسیله‌ای برای مسافرت به ستارگان اشاره می‌کند و سپس با توجه به بیماری سرطان خود اظهار خرسندی می‌کند که وی نیز مسافر قطار آسمانی خواهد بود و مجبور نیست که با پای پیاده (استعاره از مرگ در اثر کهولت سن) به این سفر برود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>