مشكل كجاست؟

يكي از معضلاتي كه هميشه سيستم آموزشي خصوصا آموزش عالي در كشور ما داشته و متاسفانه هنوز هم درگيرش هست تمركز بيش از حد بر اصول و مفاهيم و درنتيجه تربيت دانش آموختگاني است كه از نظر محفوظات خيلي خوب هستند ولي در عمل نميتونن جذب بازار كار بشن و اونهايي هم كه جذب ميشن در عمل بايد چيزهايي را بياموزن كه هرگز در طول دوران تحصيل بهش بر نخوردن. و اين شايد دليل اصلي هست كه كارفرماها اعتمادي به فارق‌الحتصيلان دانشگاهي ندارن و بارها از افراد مختلف در صنعت شنيدم كه ما بايد كلي وقت و انرژي مصرف كنيم تا فارق‌التحصيل‌هاي دانشگاهي كه وارد محيط كارمون ميشن را آموزش بديم. در همين ارتباط در ترم جاري به موضوعي برخوردم كه بي ربط به اين موضوع نيست.

در ترم گذشته در درس مدیریت شرکت‌های هواپیمایی دستيار استاد بودم كه در اون هدف اصليمون آشناسازي دانشجويان با اصول مديريت در شركت‌هاي هواپيمايي بود. استاد درس در اين دوره بجاي اينكه اين مفاهيم و اصول را براي دانشجويان توضيح بده و بعد اونها هم فقط اونها را حفظ كنن و دركي از كاربردشون در شرايط واقعي نداشته باشن از محيط شبيه‌سازي استفاده ميكرد كه اين قابليت را به شما ميده كه يك ايرلاين فرضي تاسيس كنيد و بعد تمام كارهايي را كه در راه‌اندازي و اداره يك شركت بايد انجام بديد را در آن بكار بگيريد تا بتونين فعاليتتون را ادامه بدين. كاري كه استاد ميكرد اين بود كه اصول و مفاهيم را در طي ترم ميگفت و به مرور بعد از هر جلسه از دانشجويان ميخواست كه در مورد بخش‌هاي مرتبط تصميم‌گيري كنن و تصميم خودشون را اجرا كنن. در نتيجه اين كار تعدادي گروه تشكيل شده بودن كه تنها چيزي كه از ابتدا براشون مشخص بود پايگاه اصلي محل فعاليتشون بود و تعدادي هواپيما به عنوان ناوگان اوليه و مقداري پول جهت شروع عمليات. دانشجويان بايد خودشون از ابتدا بايد براساس اصول مديريت راهبردي چشم‌انداز و ماموريت شركت را ترسيم ميكردن و بر اين اساس تصميم ميگرفتن كه چه نوع شركت هواپيمايي باشن (كم هزينه يا پر هزينه) چه نوع ناوگاني را براساس مدل شركتشون ميخوان داشته باشن و اين ناوگان را بخرن يا اجاره كنن، به كجاها پرواز كنن و با چه برنامه‌اي و … البته شبيه‌ساز هم اطلاعاتي در خصوص تقاضاهاي فرضي در شهرهاي مختلف در اختيارشون ميگذاشت. به طور مسلم در اثر تصميماتي كه ميگرفتن نتايجي (خوب يا بد) كسب ميكردن و ناچار بايد تصميمات مقتضي در ادامه اتخاذ ميكردن و اين دانشجويان بودن كه با تصميم‌هاي خودشون شركتهاشون را اداره ميكردن و به جلو ميبردن. در اين بين برخي از گروه‌ها با تصميمات بسيار جالبي كه گرفتن موفق شدن سهم بسيار خوبي از بازار را جذب كنن و نتايج خوبي از نظر مالي داشته باشن. هر چند معيار ارزيابي براساس نتايج مالي نبود و تصميم‌هاي اونها در هر مرحله و توجيهاتشون براي اون تصميمات ارزش اصلي را داشت. در جلسه ارايه پايان ترم هر گروه 15 دقيقه وقت داشت تا گزارشي در خصوص اهم فعاليت‌ها و اقداماتش را براي كل كلاس (كه در واقع رقباشون بودن) ارايه بده. در اونجا ميديدي كه براي هر تصميم راهبردي در جلسات گروه ساعت‌ها بحث شده بطوريكه تمام اعضاي گروه قادر بودن كه از تصميمشون دفاع كنن به نحويكه اگر از بيرون وارد اتاق ميشدي و نميدونستي كه اينها دانشجوياني هستند كه دارن در مورد پروژه درسيشون حرف ميزنن فكر ميكردي كه جلسه مجمع عمومي سالانه يك شركت هواپيمايي‌ هست و هيات مديره داره در مقابل سهامداران از برنامه‌ها و طرح‌هاش دفاع ميكنه.

زمانيكه در جلسه ارايه نشسته بودم آنچه اين دانشجويان انجام ميدادن را با آنچه ما در دوران ليسانس انجام داديم مقايسه ميكردم. استادهايي كه فقط اصول تئوريك را ميگفتن و نهايت چيزي كه از ما ميخواستن ترجمه يك مقاله بود كه اون رو هم بعدن به عنوان كتابي به اسم خودشون چاپ ميكردن. يادم نمياد در تمام دوران چهار ساله ليسانس هيچ استادي حتي يك بار از ما خواسته بود موضوعي را در كلاس ارايه كنيم و در موردش با بقيه دانشحويان بحث كنيم چه برسه به پروژه گروهي. كارهاي اين چنيني كه ديگه پيش كش.

نظر در “مشكل كجاست؟

  1. به نظرم ادبیات مفاهیم، انتزاعی هستند و در عالم بیرون وجود ندارد. پس چون وجود ندارند پس کسی نمی تواند آن ها را نقد کند. بنابراین وقتی من در مورد مفاهیم انتزاعی صحبت کنم مثل این است که در مورد فضای صحبت می کنم که وجود ندارد. چون آن فضا، فضا تعاریف است. پس کسی نمی تواند از کار من ایراد بگیرد و چون کسی نمی تواند از کار من ایراد بگیرد، بنابراین کار من درست است و چون کار من درست است استاد باید به من بیست بدهد. حالا چرا من دنبال بیست هستم چون اگر بیست نگیرم. یعنی این که نقص دارم. بنابراین حتی اگر نقص داشته باشم. دوست ندارم دیگران این موضوع را بفهمند. حالا چرا دیگران نفهمند که من نقص دارم، چون در کشور ما اگر کسی نقص داشته باشد، او را ضعیف کش می کنند یعنی تحقیر یا مسخره اش می کنند. یعنی این که به جای این که بهم کمک کنیم که به یک درک جدید برسیم تلاش می کنیم نشان دهیم که معلومات ما زیاد است. این معلومات برای این بی حرف و حدیث باشند. نیازمند این است که در حوزه باشد که شک در آن نباشد و حوزه تعاریف و مفاهیم دقیقا می تواند ما را به این هدف برساند به عبارت دیگر استراتژی رفتار ما، یک استراتژی منفعل است، چرا منفعل است؟ چون زمانی که فعال(در معنای عام، شامل هر فعالیت فکری و جسمی می شود)هستیم احتمال اشتباه وجود دارد و اشتباه یعنی نقص و همان طور که گفته شد تبعات روانی و اجتماعی خاص خودش را دارد. در نتیجه ترجیح می دهیم که کاری نکنیم بنابراین استراتی رفتاری ما، مصداق آهسته برو، آهسته بیا که گربه شاخت نزنه هست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>