یاد ایامی

اين روزها شور و شوق عجيبي در شهر هست. همه جا حال و هواي كريسمس و سال نو داره. همه در تكاپوي خريد هستند. يا براي خودشون يا مهمتر از اون خريد كادو براي عزيزانشون. به طرز باور نكردني كريسمس در فرهنگ استراليايي‌ مهمه و فرقي از اين نظر بين نسل قديم و جديد نيست. در چند روز اخير هر بار كه به مركز خريدي رفتم جوانان و سالخوردگاني را ديدم كه در حال تدارك اسباب و لوازم شام كريسمس، درخت كريسمس، كادو و … بودند.اين موقعيت براي استراليايي ها يك موقعيت خانوادگيه كه در كنار هم جمع ميشن و شام را همگي با هم ميخورن. جالب اينكه در شب كريسمس تقريبا توي خيابانها و بارها به ندرت ميشه استراليايي پيدا كرد و كساني كه بيرون هستند معمولا يا مهاجران آسيايي و يا توريستهايي هستند كه خانواده‌اي در اينجا ندارند.  از اون جالب‌تر موضوع بابانوئل و كادوهايي هست كه براي بچه‌ها مياره. تقريبا در هر خانواده‌اي كه بچه كوچك هست يك نفر هر سال لباس بابانوئل مي‌پوشه و كادوهايي را كه براي بچه‌ها خريدن را بهشون ميده و وقتي كه ازشون ميپرسي كه چرا انقدر اين سنت براشون مهمه ميگن وقتي كه بچه‌ها انقدر از ديدن بابانوئل خوشحال ميشن و تقريبا از چند وقت مونده به كريسمس منتظرش هستن چرا بايد اين خوشحالي را ازشون بگيريم.

آدم خيلي نوستالژيكي نيستم و معمولا خيلي با خاطرات قديم زندگي نميكنم و سعي ميكنم كه بهترين استفاده را از زمان حال ببرم ولي اين روزها با ديدن اين صحنه‌ها نميتونم تاسف نخورم از بابت روزهاي زيبايي كه در زمان بچگيمون داشتيم و عيد وسال نو هنوز يك مناسبت بزرگ برامون بود. نه فقط براي ما كه بچه بوديم و دلمون خوش بود كه عيد بشه و لباس نو بخريم و عيدي بگيريم بلكه براي بزرگترها هم اين موضوع خيلي جدي تر بود. متاسفانه هر قدر جلو تر اومديم و ما بزرگ‌تر شديم عيد و سال نو كم رنگ‌تر و كم رنگ‌تر شد. نميدونم به دليل بي رغبتي حكومت بود كه در فضاي جامعه‌هم اثر گذاشته بود يا انقدر گرفتاري‌هاي زندگي مردم زياد شده بود كه ديگه عيد هم معناي خودش را از دست داد و ميشد حس كرد كه ديگه خيلي از ته دل و با عشق كسي در تدارك برگزاري نوروز نيست و خيلي‌ها كه اصلا ديگه كاري نميكردن و از چند روز قبل از عيد ميرفتن يه جاي دور و بعد از سيزده بر ميگشتن كه مجبور نباشن به ديد و بازديد عيد برن و اونهايي هم كه بودن انگار كه وظيفه‌اي گردنشون بود كه بايد انجام ميدادن و هيچ علاقه‌اي در انجام دادنش نداشتن و بارها ميشد اينو از زبان مردم شنيد كه عيد فقط دردسره ترافيكه و خريد و …

ولي براي من به شخصه عيد هميشه سرشار از خاطرات زيبا بوده و هيچ وقت تكراري و اجباري نشده. از زيباترين خاطرات دوران عيد براي من سبزي‌ پلو با ماهي شب عيد بود كه خونه عزيز ميخورديم يا ناهارهاي اول عيد كه هميشه رشته پلوي عزيز به بار بود و همگي اونجا بوديم. رفتن خونه عمو جون و يواشكي رفتن توي حياط و از روي سنگهاي وسط چمن‌ پريدن و بعد صداي خانم جون كه ميگفت بچه جون انقدر بالا پايين نپر توي اين سبزي‌ها ميخوري زمين ناقص ميشي توي اين عيدي. يا رفتن خونه مادربزرگ و دو بار عيدي گرفتن از مامان بزرگ. يه عيدي كه با بقيه نوه‌ها و پسرها و عروس‌ها ميداد و يه عيدي دوم كه براي من كه عزيز دور دونش بودم و اختصاصي من بود و يواشكي موقع رفتن صدام ميكرد و ميبردم تو اتاقش و بهم ميداد.

ايكاش ميشد دوباره عيد و عيدي و سال نو در ايران هم دوباره حال و هواي قديم را پيدا كنه و مردم نه از سر وظيفه كه با عشق به استقبال عيد برن … ايكاش ميشد دوباره عزيزم برامون رشته پلو درست كنه و بريم ناهار عيد با كامران و كامبيز از سر و كله هم بالا بريم و انقدر شلوغ كنيم كه همه را عاصي كنيم ….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>